<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464</id><updated>2011-07-07T16:08:54.982-07:00</updated><category term='تاکسی پیر'/><category term='هزار هزار'/><category term='بم'/><category term='نياز'/><category term='كوچه باغ و زاغ و انار و يار'/><category term='رز قرمز'/><title type='text'>sun</title><subtitle type='html'>آخرین شعرها و قصه های علی اکبرجانوند</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>28</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-5052487206475647199</id><published>2011-06-30T04:10:00.000-07:00</published><updated>2011-06-30T04:11:40.888-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تاکسی پیر'/><title type='text'></title><content type='html'>تاکسی پیر&lt;br /&gt;بیشتر از نیم ساعت کنار بزرگراه ایستاده بود. تا اولین ایستگاه راه زیادی در پیش داشت و ناچار بود همانجا منتظر بماند تا بلکه سوارش کنند. خودروها با سرعت سرسام‌آور می‌گذشتند، کسی ترمز نمی‌کرد و باد آلوده به دود به سر و صورتش می‌زد. پرِ رو سری‌اش را جلو بینی و دهانش گرفته تا دود کمتر استنشاق کند. بعد از ظهر یک روز تعطیل، نه‌تنها نتوانسته بود با دوستش دیداری تازه کند، بلکه خستگی راه و بد مسیر بودن محل زندگی دوستش حسابی کلافه‌اش کرده بود. تاکسی رنگ و رو رفته‌ای آرام آرام به سمت راست متمایل شد و  بیست سی قدم جلوتر توقف کرد. رنگ و روی تاکسی پیر را که دید دودل شد. هر چند کند اما به طرف تاکسی کشیده شد. نمی‌خواست بیشتر از آن زمان کنار بزرگراه بماند. جای خطرناکی بود. بهتر دید که سوار شود. مهمتر اینکه تاکسی بود و خیالش از همه لحاظ راحت بود. &lt;br /&gt;- سلام پدر!&lt;br /&gt;- سلام دخترم. چرا اینجا؟ خطرناکه! کنار اتوبان چرا ایستادی؟&lt;br /&gt;- خونه‌ی دوستم پایین‌دست بزرگ‌راهه. چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.&lt;br /&gt;گفتگو خیلی زود تمام شد. در باند کندرو به آرامی در حرکت بود و تمامی خودروها بدون استثناء همه‌ سبقت می‌گرفتند و رد می‌شدند. برای رسیدن عجله نداشت. دست و پاها کار خود را انجام می‌دادند و راننده مسن در افکار خود آنچنان فرو رفته بود که سرنشین خودرو را فراموش کرده و آرام آرام تصیف قدیمی را زیر لب شروع کرد« امشب در سر شوری دارم/ امشب در دل نوری دارم / باز امشب در اوج آسمانم/ رازی باشد با ستارگانم...»&lt;br /&gt;مسافر به سمت راننده کمی متمایل شد جوری که بتواند صورت راننده را ببیند. نمی‌خواست حواس راننده را پرت کند و او را از حال و هوایش خارج کند. هر چند دلش می‌خواست موقع خواندن، حرکات لب و دهان و چشم‌های مرد مسن را ببیند. برایش سوال شده بود که چرا مسافران دیگری که کنار ایستاده‌اند را سوار نمی‌کند. تصنیفش را تمام کرد. سالن یک‌پارچه از جا کنده شد و سرپا پیوسته تشویق می‌کردند. خواننده تا کمر خم شده بود و جلو‌تر از ارکستر ابراز احساسات جمعیت را پاسخ می‌گفت. با دست زدن ممتد حاضرین خواهان ادامه‌ی برنامه بودند و خواننده با حرکت دو دست از ارکستر تقاضا کرد دوباره بنشینند و قطعه‌ی دیگری را به افتخار آنها بنوازند. «می زرده شب چو ز میکده باز آیم/ بر سر کوی تو من به نیاز آیم/ من مستم و بی خبرم/ از خود نبود خبرم/ ای فتنه‌گران»&lt;br /&gt;هنوز تصنیف تمام نشده بود که افراد با دسته‌های گل ار هر طرف به سمت سن حرکت کردند و طولی نکشید که جلو سن جمعیت صف کشیدند و ناچار شاخه‌های گل را به طرف خواننده و نوازندگان ارکستر پرتاب می‌کردند. دیگرانی که راه نداشتند سر پا ایستاده و سالن را با تشویق بلادرنگ خود به شعف آورده بودند.&lt;br /&gt;- آقای راننده اگه مسیرتون می‌خوره من میدان آزادی پیاده می‌شم.&lt;br /&gt;- رسیدیم؟&lt;br /&gt;- نه! عرض کردم اگه ممکنه میدان آزادی پیاده می‌شم.&lt;br /&gt;- دخترم من نمی‌تونم اونجا بیام. ممنوعه. شما لطفا همین‌جا پیاده شید.&lt;br /&gt;چند اسکناس خرد را به راننده داد و در را به قصد پیاده شدن باز کرد. همزمان، خودرو کنترل ترافیک توقف کرد و مردی پیاده شد و در تاکسی را گرفت.&lt;br /&gt;- لطفا کارت خودرو و کارت شناسای خودتون رو بدید.&lt;br /&gt;- برا چی؟&lt;br /&gt;- خودرو شما فرسوده‌ست و اجازه‌‌ی تردد نداره. باید بره پارکینگ. شما هم کارای اسقاط رو انجام بدید که یه خودرو نو تحویل بگیرید.&lt;br /&gt;- من نه خودرو نو می‌خوام و نه ماشینمو تحویل می‌دم. من تو شهر نمی‌آم. امروز حواسم پرت شد. دیدید که می‌خواستم دور بزنم.&lt;br /&gt;- در هر صورت شما نمی‌تونید حرکت کنید و لطف کنید مدارکتون رو ارائه بدید.&lt;br /&gt;- عزیزم گفتم که من نمی‌تونم این ماشین رو عوض کنم. دلیلشم شخصیه. گفته‌های شما هم درسته. من نمی‌تونم. این ماشین یک عمره که با منه! من و این ماشین ...&lt;br /&gt;- یعنی چی؟ مدارک رو بدید!&lt;br /&gt;- من متوجه‌ام شما چی می‌گین. عرض کردم تو شهر نمی‌آم. من به این ماشین وابسته‌ام. چطور شما متوجه عرض بنده نمی‌شین؟&lt;br /&gt;- برادرا! ایشون رو پیاده کنید و خودرو رو انتقال بدید به نزدیکترین پارکینگ.&lt;br /&gt;راننده پیاده شد و به سرعت صندوق عقب تاکسی پیر را باز کرد. چهار لیتری را برداشت در آن را باز کرد.&lt;br /&gt;- اگر به ماشینم دست بزنید. کبریت می‌کشم.&lt;br /&gt;مسافر که ناخودآگاه ایستاده بود و صحنه را تماشا می‌کرد، عقب عقب دور شد، برگشت و به سمت آزادی به راه افتاد.« می زده شب چو ز میکده باز آیم/ بر سر کوی تو من به نیاز آیم»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-5052487206475647199?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/5052487206475647199/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=5052487206475647199&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/5052487206475647199'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/5052487206475647199'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title=''/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-3240558950844005107</id><published>2011-03-08T11:21:00.000-08:00</published><updated>2011-03-08T13:02:59.810-08:00</updated><title type='text'>ترانه ي نا تمام</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-sb3MZ7YszEY/TXaU93PCZrI/AAAAAAAAACU/RRqmbMd8bUQ/s1600/tarane2.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 138px; height: 200px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-sb3MZ7YszEY/TXaU93PCZrI/AAAAAAAAACU/RRqmbMd8bUQ/s200/tarane2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5581812578692261554" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ترانه‌ی ناتمام &lt;br /&gt;  بخشی از فصل ۲:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من يك قاطرم. توي تشكيلات نظامي ‌و توي نامه نگاري منو دواب خطاب مي‌كنند. فرقي به حالم نمي‌كند. مهم اينه كه بار كمتري ببرم و يونجه و كاه بيشتري گيرم بياد. اصل و نسب درست و حسابي ندارم. شرمنده‌‌ام. هر وقت ازم مي‌پرسند بچه كي هستي، ناچارم زود بگم ننه‌‌ام ماديانه! از بردن اسم پدرم هميشه شرمنده مي‌شم. آخه هر چه باشه ماديان از الاغ بيتره؛ نيس؟ شايد اين بر و بچه‌هاي امروزي ندونن كه من يه حرومزاده‌‌ام. اگه پدرم اسب بود، الان حال و روز من اين نبود و خيلي فرق مي‌كرد. شما فكرش رو بكنيد؛ اون كجا اسمت توي ليست اسباي تازي باشه و هر روز و شب بهترين قشوكارآ با نرم‌ترين برس‌ها قشوت كنن و نرمشت بدن و بدنت رو بشورند؛ اون كجا كه گير يه عده سرباز بيفتي و از صبح تا شب، جعبه‌هاي بي روح پر از فشنگ رو گردت بذارن و هي بزنن رو پشت و كفلت و از كوه ببرنت بالا. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه خوبي كه داره قاطرها بيشتر از چهل و هشت ساعت نمي‌تونن حافظه شونو مرور كنن. هر چي سختي و بدبختي داشته باشن يادشون مي‌ره و زودي فراموش مي‌كنن. منم مثل بقيه قاطرها فقط چهل و هشت ساعت آخري يادمم مونده. اينم كه ميگم ننه‌‌ام ماديانه واسه‌ي اينه كه از اين بابت هميشه شرمنده بودم و هي همه جا تكرار كردم. واسه‌ي اينه كه يادم مونده وگرنه اينم خيلي زود فراموش مي‌كردم. قاطر از خدا هيچي نمي‌خواد بجز يه آخور پر يونجه، يه تشت پر آب يا اينكه يه دشت باشه كه يونجه‌هاش زياد بلند نباشه و اگه سايه داشته باشه خيلي بيتره. بخوره و بار نبره. اگه بخواد بار ببره، از نوك دماغش مياد بيرون. خصوصاً اگه قاطر نظامي ‌باشه. مي‌دن سير شيكم مي‌خوري، هنوز جيره خوراكي تموم نشده يه سرباز كه دماغشو بگيري جونش در مياد از راه مي‌رسه. پالون مي‌زاره، تنگ زير شيكم رو اونقدر سفت مي‌كنه كه يونجه‌ها بر مي‌گرده توي خرخرت. رانكي زير دم رو هم با خشونت مي‌بنده و از اصطبل مي‌كشه بيرون. همه جا اصطبل نداريم. اين موقعيه كه بخوان ما رو از مركز لشگر بفرستند به مركز تيپ‌ها و گردان‌ها و گروهان‌ها. نمي‌دونم اينو مي‌دونيد يا نه؟ هر سربازي كه جون نداشته باشه بجنگه و اسلحه بدست بگيره، ميشه ميتر قاطرها. پاطلایی‌ها! بهشون می‌گن پاطلایی. معمولاً عقده دار و عقده‌شونو سر ما بدبخت بيچاره‌ها خالي مي‌كنن. الاغ‌ها برا خودشون كيف مي‌كنن از همه لحاظ. می‌دونی که منظورم چیه؟ يه روز بار مي‌برن. اونم يه ساعت يا دو ساعت! بقيه روزا هي عر‌عر مي‌كنن و سرگين اين يكي و اون يكيو بو مي‌كشن. اونوقت گردنشونو ميدن بالا، لب و لوچه رو كش و قوس مي‌دن. اينگار نشئه شده باشن. ول‌كن قضيه هم نيستند. اگه يه جايي، شاش ماچه الاغ پيدا كنند كه ديگه دلشون نمي‌خواد از اون دل بكنن. مي‌خوان سرشونو تو زمين فرو كنن. هي بو مي‌كشن و هي گردن مي دن بالا و نفس عميق مي‌كشن. هر چي بزنن رو يال و كفلشون، اينگار نه اينگار. یه طرفشونو تو اون حال و هوا ببری خبر نمی‌شن! يه خورده بي‌عار و دردن. همه چي برا الاغ‌ها خلق شده. پالون سبك‌تر. جاي بيتر. بار كمتر. ما تو خواب هم جو نمي‌بينيم. باور كنين. چند وعده جو مي‌خورن. اسبا و ماديان‌ها كه ديگه نپرس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پيش بود. خيلي بهم زور داشت. منو چند تاي ديگر از دوستام رو بردن توي انبار. هر كدوم سه تا جوال پر جو بارمون كردن. نمي‌دونين بوي تازه جو كه به مشامم رسيد، آب از لب و لوچه‌‌ام راه افتاد. فكر مي‌كنم دوستاي ديگه هم همين طور بودن. سه تا جوال بيست مني بارمون كردن. دريغ از اينكه حتي يه مشت بدن بخوريم. حالا فكر مي‌كنيد اين همه جو رو كجا برديم. هي پيچ و تاپ، هي پيچ و تاب. بردنمون اصطبل پنج شيش تا اسب و ماديان كه واسه‌ي سان و رژه آماده كرده بودن. نمي‌دونين چه زين و افساري داشتن. چه جاي خنك و با صفايي داشتن. نمي‌دونين، هر چي بگم كم گفتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينگار نه اينگار كه ما هم مخلوق خداييم. اصلا ًسرشونو برنگردوندن كه يه نيگاهي بكنن. جوها رو از رو گردمون برداشتن و يكي يه اردنگي هم زدن در كون و كفلمون و بيرونمون كردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكر اينو مي‌كردم. اگه اين آقا الاغه نبود، الان وضع منو و دوستام بيتر نبود؟ نه تو بگو! بيتر نبود؟يه پيوند حرومي ‌زدن، كيفشو آقا الاغه كرد، اوخت ماها رو بدبخت و بيچاره كردن. خدا برا اون نره خر گردن ‌كلفت نسازه كه باعث شد ما به دنيا بيايم. همه چیز زیر سر اون نره‌خره هیچی نفهمه! بذار بگم؛ ننه‌ي ما هم بي‌تقصير نبود. اگه ناز نمي‌كرد و ورتيز نمي‌زد، اگه دم نمی‌جمبوند و چسي نمي‌اومد، حالا وضع ما بيتر بود. حالا هم چاره‌ای بجز باربردن نداریم. يك سال و نيم بيشتر از عمرم نگذشته. حالا يادم نيست كجا اولين «بار» رو روي كولم گذاشتن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جوون بودم هر چي ورتيز و لقد زدم نشد كه نشد. اين قد بار رو سنگين كردن كه موقع راه رفتن، هي ناخودآگاه ازم باد در مي‌رفت. با در رفتن هر باد، يه چوب دستي محكم مي‌خورد رو كفلم. يادم نيست چند ساعت راه رفتم. وقتي رسيديم، زانوهام مي‌لرزيد. نه اشتهاي يونجه خشك داشتم، نه تونستم آب بخورم. گوش‌هام از جلو آويزون شده بود. ناخودآگاه هي پِرمِ پِرم مي‌كردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يه روز شاهد يه منظره وحشتناكي بودم. هر چند از الاغ‌ها متنفرم، ولي اون صحنه منو تكون داد. خيلي دلم سوخت. چند تا سرباز، هشت نه تا الاغ از دور دهاتا جمع كرده بودن. آخه پاييزا به‌خاطر اينكه كاه و يونجه كم ميارن، الاغ‌ها رو تو دشت و صحرا رها مي‌كنن. خصوصاً اونهايي كه پير و ضعيف شدن. چند تا سرباز اينا رو جمع كرده بودن. يه شكم سير كاه و يونجه بهشون داده بودن. همين كه قوت گرفته بودند و يه ماده اولاغ رو انداختند جلو، بقيه نره الاغ‌ها هم پشت سر اون عرعر كنان چارنعل مي‌دويدند. واسه‌ي اينه كه ميگن الاغ‌ها كم عقلن. آنها نفهميدن كه سربازا چه نقشه‌اي توي كله‌شونه. جلوتر ميدان مين بود. با اجازت هر الاغ يك مين و حتي بعضي‌ها دو تا مين رو منفجر كردند. لت و پار شدند. منو و دوستام خيلي ناراحت شديم. كاري از دستمون بر نيومد. الاغ‌ها بيش از اندازه خرند....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-3240558950844005107?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/3240558950844005107/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=3240558950844005107&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/3240558950844005107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/3240558950844005107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2011/03/sun.html' title='ترانه ي نا تمام'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-sb3MZ7YszEY/TXaU93PCZrI/AAAAAAAAACU/RRqmbMd8bUQ/s72-c/tarane2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-8897829265384233083</id><published>2010-09-26T12:51:00.000-07:00</published><updated>2011-03-08T12:31:17.457-08:00</updated><title type='text'>ترانه ي نا تمام</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-_hyuFvfnUnI/TXaRd1uv8jI/AAAAAAAAACM/jZtG7E03k5k/s1600/tarane2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 220px; height: 320px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-_hyuFvfnUnI/TXaRd1uv8jI/AAAAAAAAACM/jZtG7E03k5k/s320/tarane2.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5581808729997701682" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;رمانم به نام "ترانه ي نا تمام" پس از شش سال توسط انتشارات افراز به چاپ رسيد. براي تهيه به سايت افراز مراجعه فرماييد &lt;a href="www.afrazbook.com/TabId-1-PersonId-355.aspx"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-8897829265384233083?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/8897829265384233083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=8897829265384233083&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/8897829265384233083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/8897829265384233083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='ترانه ي نا تمام'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-_hyuFvfnUnI/TXaRd1uv8jI/AAAAAAAAACM/jZtG7E03k5k/s72-c/tarane2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-1580963443835098580</id><published>2008-03-13T19:33:00.000-07:00</published><updated>2008-03-13T19:36:24.453-07:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رز قرمز'/><title type='text'>رز قرمز</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;br /&gt;رز قرمز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون که مونده نقش گرمش&lt;br /&gt;روی دستام&lt;br /&gt;اون که مونده عطر خوبش&lt;br /&gt;تو نفس‌هام&lt;br /&gt;اون که می خوند با نگاهاش&lt;br /&gt;قصه های بی‌قراری&lt;br /&gt;مونده عکس رُز تنهاش&lt;br /&gt;روی قلبم یادگاری&lt;br /&gt;وقتی دستام روی دستاش؛&lt;br /&gt;شعرآ رو نشونی می کرد،&lt;br /&gt;ریتم و آهنگ کلومش&lt;br /&gt;منو آسمونی می کرد.&lt;br /&gt;حیف از اون شبها که روزش&lt;br /&gt;مث برق بی امونه!&lt;br /&gt;آه از اون روزآ که دیگه&lt;br /&gt;شبشون بی کهکشونه!&lt;br /&gt;هنوز اینجاست، توی یادم&lt;br /&gt; من براش قرار می زارم&lt;br /&gt;تویِ باغچه ی خیالم&lt;br /&gt;رزآیِ قرمز می کارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-1580963443835098580?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/1580963443835098580/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=1580963443835098580&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/1580963443835098580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/1580963443835098580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='رز قرمز'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-8410260183689904256</id><published>2008-02-27T20:19:00.000-08:00</published><updated>2011-03-08T12:55:41.751-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='نياز'/><title type='text'>نياز/از مجموعه‌ی عشق ماناست</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-VkGfLUL8-BI/TXaXb4Po02I/AAAAAAAAACk/15B6a4th6sQ/s1600/6-ESHGH%2BMANAST.jpg"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;width: 234px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-VkGfLUL8-BI/TXaXb4Po02I/AAAAAAAAACk/15B6a4th6sQ/s320/6-ESHGH%2BMANAST.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5581815293382546274" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;نياز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچنانم در چنبره‌ات اسير&lt;br /&gt;كه درخت با توفان&lt;br /&gt;كه ستاره با كهكشان&lt;br /&gt;آنچنانم  اسير.&lt;br /&gt;نه پنجره به آزادي‌ام پيوند مي‌دهد&lt;br /&gt;نه لبخند به ضيافت&lt;br /&gt;نه كوپه‌هاي قطار فرجامي گردند&lt;br /&gt;بر اين همه مسافت&lt;br /&gt;كه‌اين‌گونه ممتد است  و تاريك&lt;br /&gt;قير چسپناك  فاصله&lt;br /&gt;آنچنانم اسير و بيمار&lt;br /&gt;اينك شعله‌اي بايد&lt;br /&gt;كه قيد بگسلد و بسوزاند &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-8410260183689904256?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/8410260183689904256/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=8410260183689904256&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/8410260183689904256'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/8410260183689904256'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='نياز/از مجموعه‌ی عشق ماناست'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-VkGfLUL8-BI/TXaXb4Po02I/AAAAAAAAACk/15B6a4th6sQ/s72-c/6-ESHGH%2BMANAST.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-8071102125431420470</id><published>2008-01-22T10:25:00.000-08:00</published><updated>2008-01-22T11:23:26.805-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='كوچه باغ و زاغ و انار و يار'/><title type='text'>كوچه باغ و زاغ و انار و يار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#009900;"&gt;كوچه باغ و زاغ و انار و يار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالها گذشته است اما طعم نگاهش هنوز در چشم‌خانه، عطر ارديبهشت را را می‌پراکند و يادش خاطره‌ي خزان رنگين باغ اناري و تك، تك انارهاي به جا مانده‌ي رو درخت. هنوز هم گاهی یاد زاغ کوچه باغ اناری که چند سال پیش برای آخرین بار دیده بود، می‌افتد.&lt;br /&gt;زمان زيادي از دريافت آخرين نامه‌اش گذشته است. آخرين نامه كه به دستش رسيد مثل يك كبوتر سبك بال شد. به هر جا و هر بامي پر كشيد و نشست. بچه‌ي نوپايي  شد و به هر سو دويد. دلش مي‌خواست كه نامه را براي همه بخواند اما نمي‌توانست. هر گوشه‌ي دنجي كه گير مي‌آورد، مي‌نشست و يك بار ديگر نامه را مي‌خواند. قلبش به شدت مي‌زد و زانوهايش سست و عرق سردي به پيشانيش مي‌نشست. هري دلش مي‌ريخت و يك بار ديگر آرامتر نامه را مي‌خواند تا ديرتر تمام شود. به آخر نامه كه مي‌رسيد چهار تا مي‌زد و توي جيبي كه روي قلبش بود مي‌گذاشت. خودش نمي‌دانست چند بار نامه را خوانده. روزي چندين بار مرور مي‌كرد.  اين‌قدر خوانده و تا زده بود كه چيزي به جر خوردنش نمانده بود.  مثل دست شكسته مواظبش بود. آخه توي اين نامه نوشته بود كه&lt;br /&gt;«سفر بعدي جوابتو مي‌دم.»&lt;br /&gt;سفر بعدي، بعد از امتهان‌هاي نهايي بود. كنكور، انتخاب رشته، خلاصه مي‌افتاد به پاييز. شب و روز و وقت و بي‌وقت، هميشه باهاش بود. غرق درس خواندن مي‌شد ولي به محض اينكه يادش مي‌افتاد پلكها را مي‌بست مي‌ديدش كه نبش كوچه‌ي بن‌بست ايستاده و به ديوار خونه‌شون تكيه داده. از دور سلامي مي‌فرستاد. اون هم با بازي لبها از دور بهش جواب مي‌داد.&lt;br /&gt;پاييز بدون اين‌كه خبر بدهد، سرزده راه افتاد و رفت. به محض سيدن اين‌قدر سر گذر ايستاد تا از خانه بيرون آمد. دستي تكان داد و رفت.&lt;br /&gt; - حالا چه‌جوري تا ساعت قرار  هميشگي صبر كنم؟&lt;br /&gt;سر ساعت، آرام آرام به سمت كوچه باغ راه افتاد. چند قدم يك بار، پشت سر را نگاه مي‌كرد.  بيست سي متر عقب‌تر او هم خرامان خرامان مي‌آمد. او نيز هر چند قدم يك بار نگاهي به اطراف مي‌انداخت مبادا كسي او را ببيند.&lt;br /&gt;در باغ اناري باز بود. يكي دو هفته از برداشت ميوه‌ها گذشته بود و كسي در باغ نبود. جلوتر وارد باغ شد. نگاهي به اطراف انداخت از خلوتي باغ مطمئن شد. فقط چند زاغ، قژ قژ كنان سر طعمه‌اي با هم نزاع مي‌كردند. به محض ورودش زاغ‌ها پريدند. در باغ را چند سانتي باز گذاشت. پشت در منتظر ماند تا از راه برسد.&lt;br /&gt;انگار داشت نامه را مرور مي‌كرد. بلكه بدتر و تندتر از آن قلبش مي‌زد. چيزي نمانده بود كه چمباتمه بنشيند. زانوانش ناتوان و  ياراي ايستادن نداشت. غيرتش اجازه نداد كه بنشيند. مقاومت كرد. صداي قدم‌هايش نزديك شد. روي شن‌هاي كوچه، كرت و كرت و كرت. يك، دو، سه، چهار. نزديك، نزدیک، نزديك‌تر...&lt;br /&gt;-         الان در را مي‌فشارد. چقدر اين بيست، سي متر طولاني شد.&lt;br /&gt; چيزي نمانده بود قلبش از قفسه‌ي سينه بيرون بپرد. زاغ‌ها پريدند. قژ قژكنان از آسمان باغ گذشتند. دو تا از آن‌ها روي شاخه‌ها ماندند. شاخه به شاخه به سمت كلبه‌ي باغ كه در سمت غربي بود مي‌پريدند و هر لحظه نزديك‌تر مي‌شدند. شانه‌هايشان به هم برخورد می‌کرد و گاهي سرشان به هم نزديك مي‌شد. گاهي توقف مي‌كردند ورو در رو منقارهايشان را به مي‌ساييدند. زاغي كه عقب‌تر حركت مي‌كرد پرو بال سياه و سفيد بسيار زيبايي را داشت. باد پر و بالش را به چپ و راست مي‌برد. آرام آرام به كلبه نزديكتر مي‌شدند.نسیمی نوازشگر وزیدن گرفت و پرهای لخت زاغی را به هر طرف شانه می‌کرد.&lt;br /&gt;سالها گذشته است. طعم انار ملسي كه آنروز لمث کرد و آخر چشید، هنوز به خاطر دارد. همانطور كوچه باغ و زاغ و انار و يار./  پاييز86 انديشه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-8071102125431420470?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/8071102125431420470/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=8071102125431420470&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/8071102125431420470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/8071102125431420470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2008/01/blog-post_22.html' title='كوچه باغ و زاغ و انار و يار'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-941517027654809576</id><published>2008-01-10T15:30:00.000-08:00</published><updated>2011-03-08T13:34:40.503-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='هزار هزار'/><title type='text'>هزار هزار/ از مجموعه‌ی گنجشک‌ها قابل تامل‌اند</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-Gb7eBLREfdE/TXagq-f0dgI/AAAAAAAAADo/XX314Q1vNNw/s1600/5-GONJESHK.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 274px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-Gb7eBLREfdE/TXagq-f0dgI/AAAAAAAAADo/XX314Q1vNNw/s400/5-GONJESHK.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5581825448363718146" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;هزار هزار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; هزار بار فرياد زدم‌&lt;br /&gt;هزار دست‌ گلويم‌ را فشرد&lt;br /&gt;هزار تيغ‌ زبانم‌ را بريد&lt;br /&gt;و هزار چشم‌ سوختنم‌ را ديد&lt;br /&gt;دريغا دريغ‌&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;آدمي‌ نبود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-941517027654809576?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/941517027654809576/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=941517027654809576&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/941517027654809576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/941517027654809576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2008/01/blog-post_10.html' title='هزار هزار/ از مجموعه‌ی گنجشک‌ها قابل تامل‌اند'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-Gb7eBLREfdE/TXagq-f0dgI/AAAAAAAAADo/XX314Q1vNNw/s72-c/5-GONJESHK.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-3544919417017632159</id><published>2007-12-24T18:41:00.000-08:00</published><updated>2007-12-24T18:54:48.681-08:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بم'/><title type='text'>بم/ بخاطر یادآوری و یاد بود</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%;font-family:Tahoma;font-size:18;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;بم&lt;?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;color:#ffcc00;"   &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:11;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;تقديم به روان رفتگان و به پايداري ماندگان اميدوار بم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:11;color:#ffcc00;"   &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;color:#ffcc00;"   &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;بي‌گناه آوارت فروكوفت&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;آوارت بي‌گناه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;چشم‌ها و دست‌ها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;نگاه‌ها و آرزوها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;مويه‌ها و نغمه‌ها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;و ...آوازت،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;آوازت را&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;بي‌گناه فرو كوفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Symbol; mso-fareast-font-family: Batang; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-font-family: Tahoma; mso-char-type: symbolfont-family:Symbol;font-size:14;"  &gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-char-type: symbol;font-family:Symbol;color:#ffcc00;"  &gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;هرّستش چگونه بر پيشاني اميدت نشست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;چگونه، آهن و سنگ و كلوخ&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;چگونه،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;دوخت لبان آرزو را‌؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Symbol; mso-fareast-font-family: Batang; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma; mso-bidi-font-family: Tahoma; mso-char-type: symbolfont-family:Symbol;font-size:14;"  &gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="mso-char-type: symbol;font-family:Symbol;color:#ffcc00;"  &gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;نخل‌ها مي‌مويند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;به خون‌خواهي‌ات گيسو بريده‌،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;كل كل،‌ هاي هاي&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;كل كل، هاي هاي&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;«ايرج» اما&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;بر حاكم نشين ارگ «غم‌انگيز» را چپ مي‌خواند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;چه بي‌گناه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;در خوابت فرو كوفت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;ميهمانان كه رفتند،&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;كاريز‌هايت جاودانه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: center" align="center"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahomafont-family:Batang;font-size:14;"  &gt;&lt;span style="color:#ffcc00;"&gt;اشك و خون جاري كرد خواهند!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-3544919417017632159?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/3544919417017632159/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=3544919417017632159&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/3544919417017632159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/3544919417017632159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2007/12/blog-post_24.html' title='بم/ بخاطر یادآوری و یاد بود'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-3654125942051922106</id><published>2007-12-01T09:46:00.000-08:00</published><updated>2008-01-16T10:08:16.439-08:00</updated><title type='text'>صنوبر</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffcc00;"&gt;صنوبر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صنوبر!&lt;br /&gt;خسته‌ای از ره رسیده&lt;br /&gt;صنوبر!&lt;br /&gt;قامتی در گل چپیده&lt;br /&gt;صنوبر!&lt;br /&gt;شیونی خاموش گشته&lt;br /&gt;صنوبر!&lt;br /&gt;دام مرگ هر جا تنیده&lt;br /&gt;B&lt;br /&gt;خزان و برگ ریز از ره شتابان&lt;br /&gt;فراق و هجر و ماتم کی ندیده؟&lt;br /&gt;در این غوغا در این فریاد و وحشت&lt;br /&gt;نسیم سرد با طوفان رسیده&lt;br /&gt;کجا شد جنب و جوش برگهایت؟&lt;br /&gt;نهالان را همه قامت خمیده&lt;br /&gt;گریزان شاخه‌ها هر یک به سویی&lt;br /&gt;دو دست کودکت از مچ بریده&lt;br /&gt;صفیر و ضجه‌ی نازک تنانت&lt;br /&gt;به هر سوی و به هر جا پر کشیده&lt;br /&gt;B&lt;br /&gt;صنوبر!&lt;br /&gt;برگ برگ شاخه‌ات کو؟&lt;br /&gt;صنوبر!&lt;br /&gt;قامت رعنای تو کو؟&lt;br /&gt;صنوبر!&lt;br /&gt;خشک شد از وحشت باد&lt;br /&gt;دو بازوی قشنگت؛&lt;br /&gt;سایه‌ات کو؟&lt;br /&gt;کجاست آن جعد مشکین و پریشان؟&lt;br /&gt;صنوبر!&lt;br /&gt;قمری آن همسایه‌ات کو؟&lt;br /&gt;صبا کی آید از ره رهگذاری&lt;br /&gt;که آرد مژده‌ی صبح بهاری&lt;br /&gt;همه رفتند و خانه زآن بوم است&lt;br /&gt;صنوبر!&lt;br /&gt;های و هوی دخترت کو؟&lt;br /&gt;ببین شلاق طوفان را چگونه،&lt;br /&gt;زند بر پیکرت،&lt;br /&gt;تاج سرت کو؟&lt;br /&gt;کجا رفتند مرغان سبک بال؟&lt;br /&gt;ترانه خوان خوش لحن و لبت کو؟&lt;br /&gt;ندانستی چه شد آن شادمانی؛&lt;br /&gt;کلاغ معترض چون شد؟&lt;br /&gt;تو دانی؟&lt;br /&gt;کلاغت کو؟&lt;br /&gt;کلاغت کو؟&lt;br /&gt;کلاغت؟&lt;br /&gt;به یاد آن کلاغ&lt;br /&gt;ماناست داغمت!&lt;br /&gt;پاییز68&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-3654125942051922106?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/3654125942051922106/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=3654125942051922106&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/3654125942051922106'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/3654125942051922106'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2007/12/blog-post.html' title='صنوبر'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-117019135758751066</id><published>2007-01-30T12:28:00.000-08:00</published><updated>2011-03-08T13:38:40.498-08:00</updated><title type='text'>وقتی یه جایی نیس/ از مجموعه‌ی نت گم شده‌ی سکوت</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-RVuShRNrgXE/TXahwdY0IhI/AAAAAAAAADw/UyWo2mq8nwI/s1600/7-NOTE%2BGOMSHODEYE.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 294px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-RVuShRNrgXE/TXahwdY0IhI/AAAAAAAAADw/UyWo2mq8nwI/s400/7-NOTE%2BGOMSHODEYE.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5581826642066809362" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;&lt;br /&gt;وقتي يه جايي نيس&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;به دكتر زهرا اميرجهانشاهي&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هوار...هوار... مرد! به خاطر خدا مردم ...! به خاطر خدا...&lt;br /&gt;آفتاب سوزان كويري از پشت خانه‌هاي خشت و گلي و كوچة بن‌بست خود را بالا كشيده و هرم حرارت آسفالت را داغ كرده است. ساكنين كوچه با داد و بيداد مرد ميانسال، از خانه بيرون مي‌زنند.&lt;br /&gt;در يك چشم به هم زدن، كوچه پر از جمعيت مي‌شود. مرد را دوره مي‌كنند. اكثر زنها با پاي برهنه از خانه بيرون زده‌اند.&lt;br /&gt;آسفالت بسيار داغ است و زنها اين پا و آن پا مي‌كنند. نمي‌توانند خبر نگرفته آنجا را ترك كنند. مرد را سؤال‌پيچ مي‌كنند. «چي شده؟ »«كي مرده؟»«كسي رو كشتن؟ »«دعوا شده؟»&lt;br /&gt;_ در احتضاره! به دادش برسيد! گناه داره ! به خاطر خدا، مردم!&lt;br /&gt;چند تن زن و مرد به طرف ته بن‌بست هجوم مي‌برند. لنگه‌هاي فرسوده و شكستة در كوتاه فلزي را مي‌گشايند.&lt;br /&gt;        چهار‌پنج پله پايين‌تر از كف خيابان، اتاقي كلنگي با يك توالت نمور بدون در، با ديوار‌هاي طبله‌‌كرده ، قرار دارد. تنفس در آن فضاي آغشته به بوي شاش و كثافت براي تازه‌وارد‌ها سخت است. دو تن از مردان وارد اتاق مي‌شوند. با حالت بيزاري روي بر مي‌گردانند. آه و ناله همراه با التماس ممتد مردي كه در پتوي چرك و آلوده‌اي وول مي‌خورد، مانع خروج افراد مي‌شود.&lt;br /&gt;مردي حدوداً چهل‌ساله با مو‌هاي ژوليده و گونة استخواني و دندانهاي تنك و سياه، از درد به خود مي‌پيچد و به شدت مي‌لرزد. دكمه‌هاي پيرآهنش باز و شلوار پاره‌اش را خيس كرده است. تاولهاي چركي جاي‌جاي بدنش را فرا گرفته است. كسي جرأت نزديك شدن ندارد. يكي به سرعت خارج مي‌شود و بعد از چند لحظه با ملحفه‌اي در دست وارد مي‌شود. ملحفه را روي مرد مي‌اندازند و جمع‌و‌جورش مي‌كنند و داخل وانتي كه از قبل آماده كرده بودند، گذاشته و به بيمارستان  منتقل مي‌كنند.&lt;br /&gt; پزشك زن بر بالين بيمار حاضر مي‌شود. او را بدقت معاينه مي‌كند. تنفس، تزريق سرم و انواع آمپولهاي جورواجور بسرعت انجام مي‌شود. از بدنش خون مي‌گيرند و به آزمايشگاه مي‌فرستند. به دستور پزشك اتاقي در بخش اورژانس به بيمار مي‌دهند و او را در آنجا قرنطينه مي‌كنند. همراهان بيمارستان را ترك مي‌كنند. مرد از درد به خود مي‌پيچد. ناله و فرياد مي‌كند. نيم‌خيز شده و به‌ قصد از ‌بين بردن خود چندين بار سر به ديوار مي‌كوبد. به گفتة دكتر او را به تختش مي‌بندند.&lt;br /&gt;«خانم ‌دكتر تورو به خدا بگو دردم چيه؟ سرطان دارم؟ بهتر! به‌خدا خوشحال مي‌شم. بگو كي مي‌ميرم؟ كي خلاص مي‌شم؟ اگــه مي‌دوني حالا‌حالا‌ها طــول مي‌كشـه، تورو به ‌خــدا بگـو&lt;br /&gt;خلاصم كنن! تورو خدا...»&lt;br /&gt;كف بالا مي‌آورد و غش مي‌كند. بعد از چند ساعت دكتر با برگه‌هاي آزمايشگاه، وارد مي‌شود. هر‌گونه تماس با بيمار را قطع مي‌كند. پس از توصيه‌هاي لازم به پرستاران، با عجله از اتاق خارج مي‌شود. قبل از همه با رئيس بيمارستان تماس مي‌گيرد. چاره‌اي به نظرشان نمي‌رسد. به اين نتيجه مي‌رسند كه با فرماندار، شهردار، رئيس شوراي شهر، رئيس‌ادارة بهزيستي و... تماس بگيرند.&lt;br /&gt;«‌جناب فرماندار خواهش مي‌كنم توجه كنيد؛ اين يه مسئلة حياتيه! موضوع مرگ و زندگيه! بيمار رو در مركز اورژانس بستري كرديم! مي‌دونيد چه‌قد رفت و آمد مي‌شه؟ اگه مردم آلوده بشن؟ـ كه احتمالش هم خيلي زياده ـ متوجه هستي آقاي فرماندار؟»&lt;br /&gt;«‌آقاي شهردار! با بهزيستي وفرمانداري  تماس گرفتيم. يه جاي مناسب مي‌خوايم كه اينارو نگه داريم.&lt;br /&gt;اين مرض از طاعون هم بد‌تره! اين تاولها و اين چركها، كافيه&lt;br /&gt;فقط...»&lt;br /&gt;«آقاي رئيس! با هر جا كه به ذهنمون رسيده تماس گرفتيم! همه مي‌خوان كمك مالي بكنن! اين‌جوري نمي‌شه! بايد يه كار اساسي كرد. ما يه جاي مطمئن مي‌خوايم كه بتونيم اينا رو اونجا نگه‌داريم!»&lt;br /&gt;خسته و درمانده گوشي را مي‌گذارد. ‌بسراغ بيمار مي‌رود. پلكهاي بي‌جانش را به زحمت باز مي‌كند. ته چشمخانه دو چشم كم‌سو به دكتر خيره مي‌شوند.&lt;br /&gt;«خ...خ... خانم ‌دكتر! قبلاً كه گفتم؛ هيش‌كي نيس! هيچ... كي رو ندارم!»&lt;br /&gt;«آقالطف‌ا.. خوب فكر كن! شما بايد برين خونه. ما اونجا هم به شما سر مي‌زنيم.»&lt;br /&gt;اسكلتي كه تنها پوستي قهوه‌اي و خاكستري بر آن كشيده‌ شده، سعي مي‌كند تا چشمها را باز نگه‌ دارد. تلاش مي‌كند تا با خرخر&lt;br /&gt;كردن بتواند كلماتي را بيان كند.&lt;br /&gt;«آقالطف‌ا.. نشاني فاميلي، كسي؟ يادت نمي‌آد؟»&lt;br /&gt;لبهاي داغمه بسته‌اش را يك بار ديگر باز مي‌كند.&lt;br /&gt;«ب...ب... برزوآباد...»&lt;br /&gt;آمبولانس نودكيلو‌متر راه را مي‌پيمايد. تيمي متشكل از خانم ‌دكتر و دو پرستار، در دل كويري خشك به روستايِ آرام‌گرفته در كنار خلنج‌زاري مي‌رسد. چند پسر‌بچه، كنار جاده با سر و وضعي غبار‌آلود، و لباسهاي مندرس و كوتاه، آمبولانس را دوره مي‌كنند.&lt;br /&gt;ـ بچه‌ها خونة بي‌بي‌مريم رو كي بلده؟&lt;br /&gt;همه داد مي‌زنند: من بلدم! من بلدم!&lt;br /&gt;جلو‌تر از آمبولانس مي‌دوند. مردم داخل كوچه، نگاه از آمبولانس بر نمي‌دارند. چند تن پشت سر آمبولانس راه مي‌افتند. خودرو بي‌آنكه عجله‌اي براي رسيدن داشته باشد، سر‌به‌راه و آرام، كوچه‌هاي پرچاله را طي مي‌كند و به شرق روستا مي‌رسد.&lt;br /&gt;دكتر پرونده را آرام‌آرام ورق مي‌زند.كسي چيزي نمي‌گويد.&lt;br /&gt;بيمار نيز تحت تأثير دارو‌هاي مسكن خوابيده‌ است. هيچ‌كس&lt;br /&gt;دلش نمي‌خواهد اطراف را نگاه كند. بچه‌ها هم‌چنان جلو‌تر از آمبولانس مي‌دوند. به انتهاي كوچة بن‌بست مي‌رسند. همگي با هم، به درِ چوبي انتهاي كوچه، كوبه مي‌زنند.&lt;br /&gt;طولي نمي‌كشد كه خودرو پشت به آن در، فاصله مي‌گيرد و رفته‌رفته دور مي‌شود. خانم ‌دكتر از آينة بغل تصوير پير‌زني مفلوك را مي‌بيند كه هم‌چنان التماس مي‌كند.&lt;br /&gt;«آخه من با اي چيكار كنم؟ تورو خدا اي رسم انساني ني!»&lt;br /&gt;دكتر پرونده را ورق مي‌زند. صداهايي در گوشش مي‌پيچد: «منو خلاص كن!»«اجازه بده خودم كارمو تموم كنم!»«ما مي‌تونيم قسمتي از هزينه‌اش رو قبول كنيم!»«از دست ما كاري ساخته نيست!» پرونده را مي‌بندد.&lt;br /&gt;نام بيمار: لطف‌ا..&lt;br /&gt;  بيماري: اچ.آي.وي&lt;br /&gt;پرونده را جلو داشبورد مي‌گذارد. سر را به صندلي تكيه مي‌دهد و به دور‌دست خيره مي‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-117019135758751066?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/117019135758751066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=117019135758751066&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/117019135758751066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/117019135758751066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='وقتی یه جایی نیس/ از مجموعه‌ی نت گم شده‌ی سکوت'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-RVuShRNrgXE/TXahwdY0IhI/AAAAAAAAADw/UyWo2mq8nwI/s72-c/7-NOTE%2BGOMSHODEYE.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-116449056846491917</id><published>2006-11-25T13:28:00.000-08:00</published><updated>2006-11-25T13:38:01.943-08:00</updated><title type='text'>ابر</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://www.janvand.blogfa.com"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#33ffff;"&gt;www.janvand.blogfa.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#33ffff;"&gt;ابر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببار ای ابر&lt;br /&gt;ببار ای ابر&lt;br /&gt;به رویِ لکه های پیر این دنیایِ چرک آلود&lt;br /&gt;بشوران رویِ مسموم&lt;br /&gt;تمام روز های شهر&lt;br /&gt;بشوران گردِ غم بار غبارآلودِ لحظه های خفه و دلگیر!&lt;br /&gt;ببار ای ابر!&lt;br /&gt;که تو&lt;br /&gt;تنهاترین امیدِ پاکِ مانده بر درگاه این دورانِ کند و تلخ تاریخی&lt;br /&gt;ببار ای ابر!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-116449056846491917?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/116449056846491917/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=116449056846491917&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/116449056846491917'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/116449056846491917'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='ابر'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-116223801111285059</id><published>2006-10-30T11:36:00.000-08:00</published><updated>2011-03-08T13:43:37.986-08:00</updated><title type='text'>داغ‌ رحمت/ از مجموعه‌ی در دامنه‌های آلواتان</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-kIBiXgp5M-o/TXai0kGfILI/AAAAAAAAAD4/e5ui3lHMLnM/s1600/4-ALVATAN4.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 274px; height: 400px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-kIBiXgp5M-o/TXai0kGfILI/AAAAAAAAAD4/e5ui3lHMLnM/s400/4-ALVATAN4.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5581827812100087986" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff9966;"&gt;داغ‌ رحمت‌&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نجار قامت‌ قوزدارش‌ را صاف‌ مي‌كند و در حالي‌ كه‌ دو زانويش‌ به‌جلو قوس‌ برمي‌دارد، مداد از پشت‌ِ گوش‌ مي‌كِشد و بي‌آن‌ كه‌ نگاه‌كند به‌ ديوارة‌ زبر و سيماني‌ كارگاه‌ مي‌كشد تا تيز شود. بالا و پايين‌ِ تخته نئوپان‌ها را برانداز مي‌كند و مثل‌ هميشه‌ از قد خود براي‌اندازه‌گيري‌ مدد مي‌گيرد. روي‌ تخته‌ها طاقباز مي‌خوابد. قوزش ‌برجسته‌اش مانع‌ صاف‌ شدن‌ بالاتنه‌اش‌ مي‌شود. دست‌ مي‌برد و در همان‌ حالت‌، با مداد خطي‌ مماس‌ با كاسه‌ سرش خود مي‌كشد. به‌ حالت‌ نشسته‌ پايين‌ پاشنة‌ كفشش‌ خطي‌ ديگر؛ مي‌ايستد.&lt;br /&gt;_ يك‌متر و هشتاد و پنج‌. خوبه‌ جوون‌ها قوز ندارند. قامتشان‌ صاف‌ است‌. بعضي‌ها رشيدند و بلندقامت‌. اين‌ هم‌ پنج‌ سانت‌.&lt;br /&gt; دسته‌ی‌ نئوپان ‌ديگري‌ براي‌ استثناها برمي‌دارد.&lt;br /&gt;_ اين‌ هم‌ يك‌ و نود و پنج‌. بيشتر از اين‌ كمتر گير مياد. امشب‌ با عجله‌اي‌ كه‌ صاحب‌ كار داره‌، بايد جعبه‌ها را به‌ صد تا برسونم‌ و فردا هم‌ يكي‌ دو تا كارگر كمكي بگیرم‌.&lt;br /&gt; با تلاشي‌ كه‌ هيچ‌ گونه‌ نشاني‌ از خستگي‌ ندارد، تخته‌نئوپان‌ها را برمي‌دارد و به‌ زير تيغ‌ كمان‌ ارّه‌ مي‌فرستد. ويز ويز كمان‌اره‌ در كارگاه‌ همراه‌ با چرخش‌ سريع‌ كمان‌ و حركت‌ مراقب‌ دست ‌نجار زمان‌ را به‌ سرعت‌ به‌ جلو مي‌راند. تخته‌ها به‌ قواره‌هاي ‌مختلف‌ بريده‌ و هر كدام‌ را جداگانه‌ دسته‌ مي‌كند. چسب‌ و ميخ ‌و چكش‌ را مي‌آورد و كلاف‌ داخلي‌ جعبه‌ را محكم‌ می‌کند مبادا سر دست‌ها از هم‌ باز شوند.&lt;br /&gt;_ كار اوستا رحمت‌ نبايد عيب‌ پيدا كند. جوونا طرفدارشون‌ زياده‌، زياد اينور و اون‌ ورشون‌ مي‌كنند.&lt;br /&gt;ميخ‌ اضافه‌ مي‌زند. و كلاف‌ها را با چسب‌ ثابت‌ مي‌كند. نئوپان‌هاي‌ ذوزنقه‌ يكي‌ كف‌، دو تاي‌ ديگر طرفين‌، و دو تا سر و ته‌ و يكي‌ هم‌ در جعبه‌، از سر شانه‌ پهن‌ و پايين‌ تنه‌ باريك‌.&lt;br /&gt;بعد از پايان‌ كار براي‌ جلوگيري‌ از عوض‌ شدن‌ با كار ديگران‌ داغ‌«رحمت‌» را گوشه‌اي‌ كه‌ زياد پيدا نباشد، روي‌ جعبه‌ها مي‌زند. با آخرين‌ چكشي‌ كه‌ مي‌زند، برگي‌ از درخت‌ پير سپيدار جلو در جدا مي‌شود. سپيدار ريشه‌ به‌ بي‌نهايت‌ رسانده‌ است‌. از باد و باران ‌گزندش‌ نيست‌. اما با آخرين‌ چكش‌ اوستا رحمت‌ برگي‌ از وجودش‌كنده‌ مي‌شود و به‌ خاك‌ مي‌افتد. رحمت‌ با تكميل‌ شدن‌ هر جعبه ‌گونه‌اش‌ را مماس‌ روي‌ ‌ در جعبه مي‌گذارد تا سر و صداي‌ هميشگي ‌را بشنود. درون‌ جعبه‌ غوغاست‌. پياده‌ نظام‌، سواره‌ نظام‌، زرهي‌ وشنيدارها و سر و صداي‌ زياد و هماهنگ‌: «اين‌ گل‌ پرپر ماست‌...».&lt;br /&gt;ساعت‌ پنج‌ بعدازظهر پسر دبستاني‌اش‌ به‌ كارگاه‌ مي‌آيد. مي‌خواهد پدر را ياري‌ كند. ميخ‌ و چكش‌ جلو دست‌ پدر آماده مي‌كند. قوطي‌، چسب‌ و آب‌ خنك‌ مي‌آورد و سؤال‌هاي‌ هميشگي‌‌اش را تکرار می‌کند‌:&lt;br /&gt;_ بابا اينارو برا چي‌ درست‌ مي‌كني‌؟ رحمت‌ چكش‌ مي‌زند و ميخ‌ها مطيع‌ در دل‌ِ نئوپان‌ و كلاف‌ چوب‌ فرو مي‌روند:&lt;br /&gt;_ بابا گفتم‌ اينارو برا چي ‌درست‌ مي‌كني‌! اين‌ همه‌ جعبه ‌رو مي‌خواي‌ چيكار؟ برا كي‌ درست‌ مي‌كني‌؟ چرا ديگه‌ ميز و نيمكت‌، يا كمدي‌ كه‌ برا ننه‌ درست‌ كردي‌ يا تخت‌ خواب‌ خودم‌، چرا ديگه‌ از اينا درست‌ نمي‌كني‌؟ همش‌جعبه‌! هي‌ جعبه‌! بعدش‌ غروب‌ مي‌چيني‌ روي‌ هم‌ و شبا غيب‌ مي‌شن‌. بابا! ديگه‌ من‌ دلم‌ نمي‌خواد تو جعبه‌ درست‌ كني‌. خوب‌همشون‌ كه‌ مثل‌ هَمَن‌! پس‌ چرا دوباره‌، هي‌ مي‌سازي‌؟ بابا! تو رو خدابگو اينا جاي‌ چيه‌؟!&lt;br /&gt;_ عزيزم‌ مگه‌ نمي‌دوني‌ جنگه‌؟ كمتر وراجي‌ كن‌. جت‌ها و تانك‌ها شهرها رو خِپ‌ْ  _ انگار بخواهد با كف‌ دست‌، چيزي‌ را به‌ سمت‌پايين‌ بفشارد اشاره‌ مي‌كند_ سربازها تفنگاشونو برداشتن‌ و برا هم‌ شليك‌ مي‌كنن‌.&lt;br /&gt;_ چرا شليك‌ مي‌كنن‌.&lt;br /&gt;_خوبه اَهَه‌ ‌... چقدر مي‌پرسي‌!&lt;br /&gt;_ بابا داداشي‌ هم‌ تفنگ‌ داره‌؟ مگه‌ اونم‌ سرباز نيست‌؟ وقتي‌ بياد تفنگشو با خودش‌ مياره‌؟&lt;br /&gt;_ نه‌ بابا جون‌! بهش‌ كه‌ اجازه‌ نمي‌دن‌. فقط‌ اونجا بايد باهاش‌ بجنگه‌!&lt;br /&gt;_فهميدم‌ بابا! آخه‌ فرماندَشون‌ اجازه‌ نمي‌ده‌.&lt;br /&gt;_ آره‌ عزيزم‌. حالا بگو ببينم‌ چند تا 20 گرفتي‌؟ مشقاتو نوشتي‌؟&lt;br /&gt;برگ‌ ديگري‌ از سپيدار جدا مي‌شود و اوستا رحمت‌ از پنجره‌ غبارگرفته‌ به‌ خاك‌ افتادن‌ برگ‌ را نگاه‌ مي‌كند.&lt;br /&gt;_ بابا من‌ مي‌خوام‌ مشقاموبنويسم‌.&lt;br /&gt;_ بنويس‌ كسي‌ كارت‌ نداره‌.&lt;br /&gt;روي‌ جعبه‌‌ی آماده‌ شده‌اي‌ كتاب‌هايش‌ را مي‌گشايد.&lt;br /&gt; «سپيدار كهنسال‌. در شهر قديمي‌ درخت ‌سپيدار پيري‌ سال‌هاي‌ سال‌ بود كه‌ زندگي‌ مي‌كرد. با تمام‌ رنج‌ها و مشقت‌ها دست‌ و پنجه‌ نرم‌ كرده‌ بود. پرندگان‌ بر شاخه‌هاي‌ كهن‌ آن‌ آشيانه‌ مي‌ساختند. با هر جوجه‌ كه‌ به‌ دنيا مي‌آمد برگي‌ به‌ برگ‌هاي‌ درخت‌ افزوده‌ مي‌شد و...&lt;br /&gt;_ بابا مشق‌ من‌ دو صفحه‌ است‌. نوشتم‌، بايد زود بريم‌ خونه‌!&lt;br /&gt;_ چشم‌، چشم‌. حالا كارِتو بكن‌!&lt;br /&gt;اوستا رحمت‌ جلو كارگاه‌ جعبه‌هاي‌ ساخت‌ِ  همان‌ روز را روي‌ هم‌مي‌گذارد تا شمارش‌ كند. آخرين‌ جعبه‌ را بيرون‌ مي‌برد. مقابل‌جعبه‌ها جواناني‌ را مي‌بيند كه‌ صف‌ ايستاده‌اند. فكر مي‌كند سرش ‌را روي‌ جعبه‌اي‌ گذاشته‌ و اين‌ تصاوير و همهمه‌، عينيت‌ پيداكرده‌اند. آن‌ طرف‌ ديوار خيابان‌ پر از جمعيت‌ و رپ‌ رپه‌ی پاها ونفس‌ها! رحمت‌ دستي‌ به‌ چشمان‌ خود مي‌كشد تا غبار از ديدگان‌پاك‌ كند. اما نه‌! همه‌ی‌ جوان‌ها آغشته‌ به‌ گَِل‌ و خون‌ در صفي‌ منظم‌ به‌سمت‌ افق‌ راه‌ افتادند. دستي‌ از پشت،‌ اوستا رحمت‌ را جلو مي‌راند. به‌ سمت‌ در حياط‌ كارگاه‌ مي‌رود و در را مي‌گشايد. به‌ درون‌ جمعيت‌ كشيده‌ مي‌شود. از هر طرف‌ فشار مي‌آورند. فغان‌ و زاری:«اين گل پر پر از كجا آمده‌...»&lt;br /&gt;اوستا رحمت‌ به‌ جلو جمعيت‌ رانده‌ مي‌شود. دست‌ بلند مي‌كند تا جعبه‌اي‌ كه‌ روي‌ دست‌ها مي‌چرخد را لمس‌ كند. «لا اله‌ الالله‌. لا اله‌الالله‌.» جمعيت‌ به‌ هر طرف‌ موج‌زنان‌ در حركت‌ است‌. جعبه ‌پيچيده‌ در لابه‌لاي‌ پرچم‌ سر دست‌ها مي‌چرخد.&lt;br /&gt;_ محكم‌ و استوار است! جعبه باید این‌جوری باشد. هر که ساخته دستش درد نکنه!&lt;br /&gt; جمعيت‌ به‌ گورستان‌ وارد مي‌شود. جعبه‌ را كنار قبر مي‌گذارند. پدر را مي‌خواهند. اوستا رحمت‌ را به‌ جلو هدايت‌ مي‌كنند. پرچم‌ باز مي‌شود و جعبه‌ را مي‌گشايند!&lt;br /&gt;_ واي‌ عزيزم‌! نه‌! نه‌! سرش‌ را تكان‌ مي‌دهد. چشمانش‌ را مي‌مالد. مي‌ايستد كه‌ مطمئن‌ شود سرش‌ را روي‌ جعبه‌ نگذاشته‌ است‌. لابه‌لاي‌ نايلون‌، صورتي‌ زرد رنگ از لابلای کفنی با لکه‌های قهوه‌ای پیدا می‌شود‌! هشت‌ دست‌، همزمان‌ جنازه‌ را بر مي‌دارند و داخل‌ قبر مي‌گذارند.&lt;br /&gt;«داغ‌ رحمت‌» داخل‌ جعبه‌ نمايان‌ مي‌شود. نسيمي‌ سرد مي‌وزد و برگ‌هاي‌ سپيدار جلو در يكي‌ پس‌ از ديگري‌ از شاخه‌ها جدا مي‌شوند. رحمت‌ سعي‌ مي‌كند تا سر از روي‌ جعبه‌ بردارد.&lt;br /&gt;انديشه‌- آبان‌ 76&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-116223801111285059?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/116223801111285059/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=116223801111285059&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/116223801111285059'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/116223801111285059'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/10/blog-post_30.html' title='داغ‌ رحمت/ از مجموعه‌ی در دامنه‌های آلواتان'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-kIBiXgp5M-o/TXai0kGfILI/AAAAAAAAAD4/e5ui3lHMLnM/s72-c/4-ALVATAN4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-116102646850298124</id><published>2006-10-16T12:16:00.000-07:00</published><updated>2006-10-16T12:41:12.933-07:00</updated><title type='text'>جنگ تانک با کودک</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc33cc;"&gt;علی‌اکبر جانوند&lt;br /&gt;تقدیم به کودکان قربانی&lt;br /&gt;جنگ نابرابر تانک با کودک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قلوه‌سنگ‌ها&lt;br /&gt;دست به‌دست&lt;br /&gt;فرقی می‌کند آیا بیروت با بغداد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلدان شمعدانی می‌شکند&lt;br /&gt;عبور تانک‌ها؛&lt;br /&gt;اینک جوی جاری خون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3&lt;br /&gt;آوار&lt;br /&gt;آوار&lt;br /&gt;آوار&lt;br /&gt;عروسکم&lt;br /&gt;چیزی بگو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تانک‌ها می‌گذرند&lt;br /&gt;من و عروسکم؛&lt;br /&gt;منتظر لالایی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عمو‌ها&lt;br /&gt;برادرم با دوچرخه‌اش؟&lt;br /&gt;هیچ تانکی آخ نگفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوت داور&lt;br /&gt;فرود توپ؛&lt;br /&gt;زمین می‌شکافد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه‌ها&lt;br /&gt;بازی شروع شد.&lt;br /&gt;جنگنده‌ای می‌غرد&lt;br /&gt;زمین خالی‌ست،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرسنه‌ایم.&lt;br /&gt;من و عروسکم&lt;br /&gt;دوستم بی عروسکش.&lt;br /&gt;می‌گویند عمو‌ها:&lt;br /&gt;«بر می‌گردند از آسمان&lt;br /&gt;مامان تو&lt;br /&gt;مامان او»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا خانه را خراب کردند؟&lt;br /&gt;او نه سنگ داشت نه تفنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10&lt;br /&gt;خانه خراب شد&lt;br /&gt;هیچ کبوتری نمی‌نشیند&lt;br /&gt;نه سفید نه سیاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11&lt;br /&gt;کجا بخوابیم؛&lt;br /&gt;من و عروسکم&lt;br /&gt;آسمان را اگر خراب کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;12 &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc33cc;"&gt;عمو‌ها آرام&lt;br /&gt;سوخته‌ست&lt;br /&gt;دستان عروسکم &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ترقه نه&lt;br /&gt;بمب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;13&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به چه درد می‌خورد&lt;br /&gt;مرکاوا&lt;br /&gt;جنگ اگر نباشد؟&lt;br /&gt;کبوتران&lt;br /&gt;بر ویرانه‌اش آشیانه خواهند ساخت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;14&lt;br /&gt;چه دودی&lt;br /&gt;نه ستاره هست و نه&lt;/span&gt; ماه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-116102646850298124?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/116102646850298124/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=116102646850298124&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/116102646850298124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/116102646850298124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='جنگ تانک با کودک'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-115178495227953947</id><published>2006-07-01T12:36:00.000-07:00</published><updated>2006-07-01T13:18:09.923-07:00</updated><title type='text'>اویندار/ از مجموعه در دامنه های آلواتان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;اويندار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقع كوچ سارهاست. آسمان غبار آلود است و باد پاييزي برگ‌هاي جدا شده از شاخه‌ها را به هر طرف مي‌برد. سارها فوج فوج براي لحظاتي در آسمان ظاهر مي‌شوند و دوباره بر كشتزارهايي كه محصول آن‌ را گرد‌اوري كرده‌اند, فرود مي‌آيند.&lt;br /&gt;همه سرگرم جمع‌آوري باقيمانده‌هاي محصول‌اند. كنار هر دسته از افراد راديويي قرار دارد كه گوينده‌اش با هيجان تمام , لحظه به لحظه آمار تازه واردين را اعلام مي‌كند. هيجان و دلشوره‌اي گرم قلب ده را فرا گرفته است.&lt;br /&gt;در اين ميان دو چشم‌ فرسوده, كوچه‌ي‌ بن‌بست‌ را زير نظر دارد و راديو دو موج‌بغدادي‌ كنارش‌ مي‌خواند. هر صدايي‌ كه‌ به‌ گوشش‌ مي‌رسد، راديورا خاموش‌ مي‌كند و گوش‌ به‌ زنگ مي‌ماند. حال‌ و هوا، حال‌ و هواي‌هميشگي‌اش‌ نيست. ده‌ برايش‌ رنگ‌ و بوي‌ تازه‌اي‌ گرفته‌ است‌. از چند روز پيش لباس‌ها را شسته‌, خشك‌ كرده‌ و مرتب‌ داخل‌ چمدان‌ چوبي‌ چيده‌است‌ ـ لباس‌هايي‌ كه‌ بيد زده‌ و تنها نقشي‌ از تار و پود را دارند‌‌ـ گلاب‌پاش‌ را پر گلاب, منقل‌ پر زغال‌ و اسفند را آماده كرده‌ است‌. قدرت‌ عجيبي‌ پيدا كرده‌ـ ‌خنديدن‌، گريه‌ كردن‌، راه‌ رفتن‌ و نگاه‌ كردن‌ به‌ ‌ چهرها‌ـ برايش آسان‌ شده‌ است‌. احساس‌ مي‌كند همه‌ چيز تمام‌ شده‌ و انتظاري‌ دركار نيست‌. «فقط‌ بايد چاي‌ دم‌ بكشه‌ تا يك‌ استكان‌ چاي‌ داغ‌ِ داغ‌برات‌ بريزم‌، بخوري‌ و مثل‌ اون‌ وقتا راهي‌ باغ‌ بشي‌. هشت‌ سال‌ِ تمام‌علف‌هاي‌ هرز هر طور كه‌ دلشون‌ خواست‌ رشد كردند. پرچين‌هاريختن‌، درخت‌ها يكي‌ يكي‌ خشك‌ شدن‌، حالا همه‌ چيز تموم‌شده‌. شايد همين‌ پاييز دوباره‌ شاخه‌ها جوونه‌ بزنن‌ و شكوفه‌هادوباره‌ باز بشن‌؛ كه‌ مي‌شن‌! كرم‌ها بايد بدونن‌ كه‌ عمرشون‌ سراومده‌. شاخه‌هاي‌ خشك‌ هرس‌ مي‌شن‌ و پرچين‌ها دوباره‌ دور باغ‌رومي‌گيرن‌. نه‌! حالا زوده‌ عزيزم‌. خسته‌اي‌. ضعيف‌ شدي‌. وقتشه‌ بري‌زيارت‌. بري‌ بگردي‌، هر جا و هر شهري‌ كه‌ دلت‌ مي‌خواد بري‌ببيني‌. پولش‌ هم‌ جور مي‌شه‌. غصشو نخور خدا كريمه‌!»&lt;br /&gt;به اتاق مي‌رود و قاب‌ عكس‌ را برمي‌دارد، پاك‌ مي‌كند و به‌ سينه‌ مي‌فشارد. ازناله‌هاي‌ هميشگي‌ خبري‌ نيست‌. آرام‌ قاب‌ را روي‌ طاقچه‌ مي‌گذارد و اتاق را مرتب‌ مي‌كند. رو به‌ روي‌ قاب‌ عكس‌ مي‌نشيند. راديو رابغل‌ دستش‌ مي‌گذارد. سخنگو رجز مي‌خواند. پشت‌رجزخواني‌اش‌ مارش‌ جنگ‌ پخش‌ مي‌شود. براي‌ چند لحظه‌ دَوَران‌سرش‌ شروع‌ مي‌شود. شبح‌ها مي‌آيند. دهان‌ها باز و بسته‌ مي‌شوند«ننه‌! مفقود يعني‌ اين‌ كه‌ مرده‌ و جنازش‌ پودر شده‌، يعني‌ آتيش‌گرفته‌ يا افتاده‌ تو قير داغ‌»&lt;br /&gt;«ننه‌! يعني‌ يه‌ جايي‌ مرده‌ كه‌ نتونستن‌ بيارنش‌. يا حيووناي‌ درنده‌خوردنش‌» بلند مي‌شود و دستانش‌ را دور سرش‌ از چپ‌ و راست‌تكان‌ مي‌دهد گويي‌ غباري‌ را از گرد سرش‌ مي‌پراكند. چند بار باصداي‌ بلند داد مي‌زند: نه‌! نه‌! لال‌ شيد. گم‌ شيد. نمرده‌ مي‌دونم‌ كه‌مياد! خودش‌ قول‌ داد كه‌ برمي‌گرده‌. زبونتون‌ لال‌ شه‌ ايشااله‌. دورخودش‌ مي‌چرخد. كلمات‌ احاطه‌اش‌ مي‌كنند.- زندان‌، شكنجه‌،قير، اسير، تاريكي‌، زنجير، خون‌، سيم‌ خاردار، مرگ‌. دستانش‌ راهمچنان‌ دور سرش‌ تكان‌ مي‌دهد و از اتاِ بيرون‌ مي‌زند. فاصله‌ايوان‌ تا در حياط‌ را لنگان‌ لنگان‌ و با عجله‌ مي‌پيمايد. چادرگلدارش‌ را روي‌ سرش‌ مي‌اندازد. چادر پشت‌ سرش‌ كشيده‌مي‌شود. سعي‌ مي‌كند انحناي‌ قامتش‌ را صاف‌ كند. لحظه‌اي‌مي‌ايستد و دوباره‌ ادامه‌ مي‌دهد. راهي‌ مسجد مي‌شود.- آن‌ موقع‌ ازروز كسي‌ در مسجد پيدا نمي‌شود- دنبال‌ روحاني‌ مي‌گردد. بازحمت‌ قامتش‌ را راست‌ مي‌كند و چفت‌ مسجد را مي‌گشايد. به‌سمت‌ منبر مي‌رود. لحظه‌اي‌ درنگ‌ مي‌كند و دوباره‌ راه‌ رفته‌ را باز مي‌گردد. «نه‌! همه‌ چيز تموم‌ شده‌! مي‌دونم‌ كه‌ تموم‌ شده‌. همين‌ روزاس‌ كه‌ خودش‌ بياد. مي‌دونم‌ با ماشين‌ مي‌آرنش‌. يواشكي‌نمي‌آد. اووخته‌ كه‌ بايد به‌ اون‌ خواباي‌ لعنتي‌ بگم‌، كه‌ همشون‌ دروغ‌مي‌گفتن‌» كابوس‌ها زنده‌ مي‌شوند. جواني‌ در خاك‌ و خون‌ غلت‌ مي‌زند و شعله‌هاي‌ آتش‌ تنش‌ را مي‌سوزاند. كمك‌ مي‌خواهد و بعدهم‌ آن‌ بوقِ لعنتي‌ توي‌ گوش‌هايش‌، رهايش‌ نمي‌كند. «حالا ديگه ‌تموم‌ شد. همتون‌ دروغ‌ مي‌گفتيد. تو! صورت‌ خانم‌. تو! علي‌يار. تو! جنت‌. همتون‌ دروغگوايد. لامذهبيد. حالا فهميديد كه‌ چقدر اشتباه‌كرديد؟» دست‌ها و موها را حنا بسته‌، خاكستري‌ موهايش‌ نارنجي‌شده‌ و دستانش‌ گرم‌ و قوي‌ شده‌اند. از هيچ‌ كس‌ بدش‌ نمي‌آيد. حتي ‌از صورت‌ خانم‌ و جنت‌ و علي‌يار با آن‌ حرف‌هاي‌ هميشگي‌ كه‌ مي‌زدند. «حالا هر چقدر مي‌خوان‌ بپرسن‌.» راديو را بر مي‌دارد و به‌ حياط‌ باز مي‌گردد. مي‌بيند كنار باغچه‌ نشسته‌ است‌، ريحان‌ و تره ‌چيده‌ و منتظر است‌ تا اولين‌ نان‌ كه‌ از تنور بيرون‌ بيايد، لاي‌ نان ‌بگذارد و با ولع‌ بخورد «اونارو خوب‌ نشستي‌ عزيزم‌ بده‌ به‌ من‌ برات ‌بشورم‌.»&lt;br /&gt;پاي‌ تك‌ درخت‌ بي‌ثمر ساكش‌ را بر مي‌دارد رو به‌ مادر مي‌كند:&lt;br /&gt;ـ مادرناراحت‌ نباش‌ هر طور شده‌ بر مي‌گردم‌ بهت‌ قول‌ مي‌دم‌. ناراحت‌نباش‌.&lt;br /&gt;«مي‌دونم‌ كه‌ قولت‌ قوله‌. تو مرد شدي‌» با انگشتان‌ دست‌مي‌شمارد: «نوزده‌. اينم‌ هشت‌، ميشه‌ بيست‌ و هفت‌ سال‌. تو مردي ‌شدي‌. مي‌دونم‌ هر طور شده‌ مياي‌» پاي‌ درخت‌ مي‌نشيند و دستانش‌ را بالا مي‌آورد و نجواكنان‌ مي‌گويد: «خوب‌ نگاه‌ بكن‌ تا چشماتو ببينم‌. با عزرائيل‌ جنگيدم‌. از تو آتيش‌ نون‌ در آوردم‌. شب‌ و روز به‌ يادت‌ گذروندم‌. به‌ باغ‌ آب‌ دادم‌، نَمردم‌! ببين‌ هيچي‌ از هيشكي‌ قبول‌ نكردم‌. حتي‌ اونايي‌ كه‌ با ماشين‌ مي‌اومدن‌ در خونه‌.» دور و بَرَش‌ را نگاه‌ مي‌كند. آرام‌ دستانش‌ را پايين‌ مي‌آورد. «مي‌دونم ‌كه‌ مياي‌ عزيزم‌!» راديو را روشن‌ مي‌كند. مارش‌ جنگ‌ پخش‌مي‌شود. مارشي‌ كه‌ بعد از هر موشك‌باران‌ يا حمله‌ و پاتك‌ها پخش ‌مي‌شد. سخنگوي‌ جنگ‌ دل‌ مردم‌ را به‌ تپش‌ مي‌اندازد. خاطرات ‌جنگ‌ را زنده‌ مي‌كند. پدرها كنج‌ كوچه‌ها مي‌نشينند تا قوت‌ زانو بگيرند. خواندن‌ اسامي‌اي‌ كه‌ تا آن‌ لحظه‌ رسيده‌اند تمام‌ مي‌شود. راديو را خاموش‌ مي‌كند و به‌ كوچه‌ سرك‌ مي‌كشد. كسي‌ در كوچه‌ نيست‌. ماشيني‌ وارد نشده‌، تنها صداي‌ خرمنكوب‌ و همهمه‌‌ي كارگران‌ و گاهي‌ ماِق گاو گرسنه‌اي‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد. چند لحظه‌ دم ‌در حياط‌ مي‌نشيند. با عجله‌ از جا بر مي‌خيزد. «بايد همه‌ چيز را آماده‌ كنم‌. شايد نتونم‌ موقع‌ اومدنش‌ همه‌ي كارا رو بكنم‌. اوخت‌ همه ‌مي‌ريزن‌ اينجا. شلوغ‌ ميشه‌ و ديگه‌ نمي‌تونم‌ كاري‌ بكنم‌.» سماور راآب‌ مي‌كند. قوري‌ چيني‌ بست‌ خورده‌ را كنارش‌ مي‌گذارد. گلاب‌پاش‌ و اسفند و زغال‌ را داخل‌ حياط‌ كنار در مي‌گذارد. لباس‌هاي‌ مورد نظرش‌ را مي‌پوشد و راديو را روشن‌ مي‌كند. صداي ‌ماشيني‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد. با راديو و پاي‌ برهنه‌ به‌ حياط‌ مي‌رود. گوش‌ به‌ صدا مي‌ايستد. صدا نزديكتر مي‌شود. بدنش‌ داغ‌ مي‌شود. رعشه‌ اندامش‌ را مي‌گيرد و راديو از دستش‌ مي‌افتد. قوه‌ها هر يك‌ به‌كناري‌ پرت‌ مي‌شوند. صدا نزديكتر مي‌شود. با زحمت‌ خود را به‌ در مي‌رساند. كلون‌ در را گم‌ كرده‌. صداي‌ پاي‌ چند تني‌ كه‌ با هم‌ مي‌دوند، دلهره‌اش‌ را شديدتر مي‌كند. «مژده‌ آوردن‌. بخدا اومدن‌.» «باز شو لعنتي‌! مي‌خوام‌ ببينم‌ كه‌ دورِشو گرفتن‌. باز شو. دِ باز شو.» در را مي‌گشايد. دوره‌گردي‌ با وانت‌ سر كوچه‌ ايستاده‌ و داد مي‌زند: «پلاستيك‌ كهنه‌ مي‌خريم‌. بچه‌ها از هر طرف‌ به‌ سويش‌ مي‌دوند. «نه‌!نه‌! حتماً مياد. صداي‌ پاشو دارم‌ مي‌شنوم‌.» سر كوچه‌ بن‌بست‌ مي‌نشيند. دختري‌ با طبق‌ انگور پيش‌ مي‌آيد، سلام‌ مي‌كند و مي‌پرسد: عمه‌ منتظري‌! كسي‌ قرار است‌ بيايد؟&lt;br /&gt;ـ آره‌... نه‌!&lt;br /&gt;ـ بفرما انگور بردار.&lt;br /&gt;بي‌اختيار خوشه‌اي‌ انگور بر مي‌دارد. دختر مي‌گذرد. با نگاهش‌ قدم‌هاي‌ او را دنبال‌ مي‌كند تا در پس‌ كوچه‌ گم‌ مي‌شود. «تورو بايد براش‌ بگيرم‌. خيلي‌ نجيبي‌. خودم‌ مي‌آم‌ خواستگاريت‌.» خوشه‌ انگور جا مي‌ماند و لنگ‌ لنگان‌ كوچه‌ بن‌بست‌ را مي‌پيمايد تا به‌ انتها مي‌رسد. بر مي‌گردد و بازشوهاي‌ بن‌بست‌ را مي‌نگرد. يكي ‌كاهدان‌ علي‌يار است‌ و ديگري‌ آغل‌ گوسفندان‌ جنت‌. كسي‌ در بن‌بست‌ زندگي‌ نمي‌كند. در را مي‌گشايد. فاصله‌ي‌ حياط‌ تا ديوار غربي‌ و بعد از ديوار... آن‌ طرف‌ تپه‌هاي‌ دوردست‌، خورشيد را درپناه‌ خود پنهان‌ مي‌كنند. «ديگه‌ شب‌ شد. شب‌ نمي‌آد. ولي‌ فردا مياد. بايد زودتر بخوابم‌ تا صب‌ زودتر پاشم‌.» كنار چراغ‌ خوراك‌پزي ـ ‌همان‌ جا كه‌ اكثر ظرف‌ و ظروفش‌ را دور خودش‌ مي‌چيند ـ بازانوهاي‌ تا شده‌ و انحناي‌ قامتش‌ روي‌ بالش‌ سر مي‌گذارد. شب‌ آرام‌آرام‌ سايه‌ مي‌گستراند. سگ‌ها پارس‌ مي‌كنند و جارچي‌ خبري‌ نامفهوم‌ را براي‌ عموم‌ جار مي‌زند. شعري‌ را كه‌ هميشه‌ مادرش ‌مي‌خواند، زير لب‌ زمزمه‌ مي‌كند و آخر هر بيت‌ مي‌گويد «مي‌دونم‌كه‌ مياي‌». به‌ خواب‌ مي‌رود.&lt;br /&gt;صبح‌ روز شنبه‌ است‌. عموم‌ مردم‌ جمع‌ شده‌اند تا درباره‌‌ي مسير جاده‌اي‌ كه‌ قرارست‌ از وسط‌ خرمن‌ جابگذارد تا به‌ ده‌ همجوار برسد، تصميم‌ بگيرند. خودرو نظامي‌ با چند سرنشين‌ وارد مي‌شود. چند تن‌ از افراد دور ماشين‌ جمع‌ مي‌شوند. همهمه‌ بين‌ جمعيت‌ مي‌پيچيد. نا باورانه‌ همه‌ اسم‌ يادگار را تكرار مي‌كنند. تمام‌ جمعيت‌ يك‌ باره‌ هجوم‌ مي‌آورند و يادگار را بر روي‌ دست‌ها بلند مي‌كنند. جمعيت‌ را مي‌نگرد و چهره‌ها را يكي‌يكي‌ شناسايي‌ مي‌كند. پيرزن‌ها را نگاه مي‌كند. سر و صداي‌ عجيبي ‌بلند شده‌ و در يك‌ لحظه‌ همه‌ي‌ آبادي‌ زن‌ و مرد و كوچك‌ و بزرگ‌ دور يادگار حلقه‌ مي‌زنند. به‌ سمت‌ سرازيري‌ كوچه‌ي‌ مسجد روانه ‌مي‌شوند. جلوتر از همه‌، صورت‌ خانم‌ و جنت‌ به‌ طرف‌ كوچه‌ بن‌بست‌ مي‌دوند. علي‌يار بعد از آنها و پشت‌ سَر، تمام‌ جمعيت‌ ده‌. صورت‌ خانم‌ كوبه‌ در را مي‌گيرد و پشت‌ سر هم‌ ضربه‌ مي‌زند. بادست‌ با پا، داد مي‌زند: «يادگار، يادگار.» نفس‌نفس‌ مي‌زند. جنت‌ نيز به‌ او مي‌رسد. قلوه‌ سنگي‌ را بر مي‌دارد و چند ضربه‌ به‌ در مي‌كوبد. «آهاي‌ عمه‌! يادگار. يادگار.»&lt;br /&gt;نفس‌هايشان‌ آرام‌ مي‌شود. بوي‌ گندي‌ را احساس‌ مي‌كنند. جنت‌ و صورت‌ خانم‌ نگاه‌ به‌ نگاه‌ هم‌ همزمان‌ از يكديگر مي‌پرسند: «ازكي‌ اونو نديدي‌؟» و هر يك‌ به‌ ديگري‌: «چند روز است‌.»&lt;br /&gt;جمعيت‌ ولوله‌كنان‌ از راه‌ مي‌رسد. پسربچه‌ها از ديوار كوتاه‌ حياط ‌بالا مي‌روند و سَرَك‌ مي‌كشند. كسي‌ در حياط‌ نيست‌. تنها سيني ‌اسفند و گلاب‌پاش‌ كنار در به‌ چشم‌ مي‌خورد. لنگه‌هاي‌ درِ اتاق ِساكت‌ روي‌ هم‌ افتاده‌اند. نسيم‌ كه‌ مي‌وزد بوي‌ سنگين‌ و غيرقابل‌ تحمل‌، افراد را وادار به‌ گرفتن‌ دماغ‌هايشان‌ مي‌كند. يادگار رو‌به‌روي‌ لنگه‌هاي‌ در چوبي‌، يخ‌ زده‌ به‌ دو چشم‌ فرسوده‌ و خشك‌ شده‌ي ‌نقش‌ بسته‌ بر در نظر دوخته‌ است‌. صداي‌ كوبه‌ همچنان‌ در بن‌بست ‌مي‌پيچد و حاضرين‌ نام‌ يادگار را تكرار مي‌كنند. علي‌يار از ديوار بالا مي‌رود و خود را به‌ آن‌ طرف‌ مي‌اندازد و بعد در را به‌ روي‌ همگان‌ مي‌گشايد. زنان‌ و مردان‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ بعد از يادگار وارد مي‌شوند و يك‌ قدم‌ آن‌ طرف‌تر مي‌مانند. چهار گوشه‌ حياط‌، رو‌‌به‌روي‌ در، سمت‌ ايوان‌، كنار باغچه‌، كنار تنور، هر كجا كه‌ نگاه‌ مي‌كني‌، مي‌بيني‌اش‌ كه‌ مي‌خندد و مي‌گريد. صداي‌ سُرنا در غبار حياط‌ طنين‌ افكن‌ مي‌شود. گوشه‌اي‌ مردان‌ و پسران‌ مشغول‌ پاي‌كوبي‌اند و گوشه‌ي‌ ديگر زنان‌ و دختران‌ كل‌ِزنان‌ صورت‌ خود را خنج‌ مي‌اندازند. سايه‌ها طويل‌تر مي‌شوند. و آسمان‌ آرام‌آرام‌ رنگ‌مي‌بازد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#ff6600;"&gt;سهام‌آباد- آذر 70&lt;br /&gt;اِوينْدا'رْ= اصطلاح كردي. منتظر و چشم‌ به‌ راه.‌&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-115178495227953947?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/115178495227953947/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=115178495227953947&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/115178495227953947'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/115178495227953947'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='اویندار/ از مجموعه در دامنه های آلواتان'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-114434422444351615</id><published>2006-04-06T10:18:00.000-07:00</published><updated>2006-04-06T10:23:44.460-07:00</updated><title type='text'>رز قرمز/ جدید</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;رز قرمز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اون که مونده نقش گرمش روی دستام&lt;br /&gt;اون که مونده عطر خوبش تو نفس هام&lt;br /&gt;اون که می خوند با نگاهاش قصه های بیقراری&lt;br /&gt;مونده عکس رُز تنهاش روی قلبم یادگاری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی دستام روی دستاش&lt;br /&gt;شعرآ رو نشونی می کرد،&lt;br /&gt;ریتم و آهنگ کلومش &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;منو آسمونی می کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حیف از اون شبها که روزش مث برق بی امونه&lt;br /&gt;آه از اون روزآ که دیگه شبشون بی کهکشونه&lt;br /&gt;حالا من با اون فقط تو قصه ها قرار می زارم &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;تویِ باغچۀ خیالم رزآیِ قرمز می کارم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-114434422444351615?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/114434422444351615/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=114434422444351615&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/114434422444351615'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/114434422444351615'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='رز قرمز/ جدید'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-114063688488412852</id><published>2006-02-22T11:30:00.000-08:00</published><updated>2006-02-22T11:34:44.900-08:00</updated><title type='text'>جاودانه / javedaneh</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;&lt;br /&gt;جاودانه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غير از نگاهت&lt;br /&gt;چه چيز جاودانه‌ست؟&lt;br /&gt;غير از نغمه‌ات چه چيز؟&lt;br /&gt; به غير ترانه‌ات؟&lt;br /&gt;بگو!&lt;br /&gt;جادوي نگاهت&lt;br /&gt;موجب  رويش گلهاي قالي‌ست&lt;br /&gt;خود بگو سلطان آفرينش!&lt;br /&gt;نگاهت&lt;br /&gt;صدايت&lt;br /&gt;نغمه‌ات&lt;br /&gt;ترانة جاودانه آيا نيست؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-114063688488412852?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/114063688488412852/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=114063688488412852&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/114063688488412852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/114063688488412852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/02/javedaneh.html' title='جاودانه / javedaneh'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-113943469286393472</id><published>2006-02-08T13:34:00.000-08:00</published><updated>2006-02-22T11:43:18.260-08:00</updated><title type='text'>مارمولکها</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;مارمولک ها &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;بولدزران را می بلعند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#993399;"&gt;بی شها مت رودررویی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-113943469286393472?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/113943469286393472/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=113943469286393472&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113943469286393472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113943469286393472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/02/blog-post_08.html' title='مارمولکها'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-113848357415829404</id><published>2006-01-28T13:22:00.000-08:00</published><updated>2006-01-28T13:26:14.160-08:00</updated><title type='text'>راز / raz</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6600;"&gt;&lt;br /&gt;يه راز سربسته&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6600;"&gt;‌ـ از او‌نايي كه يواشكي واسة دلت مي‌گي ـ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6600;"&gt;به چشام گفتم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6600;"&gt;&lt;br /&gt;رسوا شدم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-113848357415829404?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/113848357415829404/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=113848357415829404&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113848357415829404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113848357415829404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/01/raz.html' title='راز / raz'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-113848329603419775</id><published>2006-01-28T13:17:00.000-08:00</published><updated>2006-01-28T13:21:36.050-08:00</updated><title type='text'>faryad / فرياد</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff6600;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كوچيك كه بودم،&lt;br /&gt;كوچ كردم.&lt;br /&gt;مي‌خواستم تو كوچه‌هاي پايتخت،&lt;br /&gt;آوازاي شاد بخو‌نم.&lt;br /&gt;بزرگ‌تر شدم،&lt;br /&gt;خون رفيقم پاچيد تو صورتم!&lt;br /&gt;رفتم جلو&lt;br /&gt;محكم فرياد زدم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-113848329603419775?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/113848329603419775/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=113848329603419775&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113848329603419775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113848329603419775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/01/faryad.html' title='faryad / فرياد'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-113821711792641579</id><published>2006-01-25T11:17:00.000-08:00</published><updated>2006-01-25T11:25:17.950-08:00</updated><title type='text'>نياز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;  &lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt; نياز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcc33;"&gt;آنچنانم در چنبره‌ات اسير&lt;br /&gt;كه درخت با توفان&lt;br /&gt;كه ستاره با كهكشان&lt;br /&gt;آنچنانم  اسير.&lt;br /&gt;نه پنجره به آزادي‌ام پيوند مي‌دهد&lt;br /&gt;نه لبخند به ضيافت&lt;br /&gt;نه كوپه‌هاي قطار فرجامي گردند&lt;br /&gt;بر اين همه مسافت&lt;br /&gt;كه‌اين‌گونه ممتد است  و تاريك&lt;br /&gt;قير چسپناك  فاصله&lt;br /&gt;آنچنانم اسير و بيمار&lt;br /&gt;اينك شعله‌اي بايد&lt;br /&gt;كه قيد بگسلد و &lt;span style="color:#ffcc33;"&gt;بسوزا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffcc33;"&gt;ند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-113821711792641579?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/113821711792641579/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=113821711792641579&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113821711792641579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113821711792641579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/01/blog-post_25.html' title='نياز'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-113787475502444479</id><published>2006-01-21T12:11:00.000-08:00</published><updated>2006-01-25T10:51:57.640-08:00</updated><title type='text'>داستان / وقتي يه جايي نيس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;وقتي يه جايي نيس&lt;br /&gt;به دكتر زهرا اميرجهانشاهي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوار...هوار... مرد! به خاطر خدا مردم ...! به خاطر خدا...&lt;br /&gt;آفتاب سوزان كويري از پشت خانه‌هاي خشت و گلي و كوچة بن‌بست خود را بالا كشيده و هرم حرارت آسفالت را داغ كرده است. ساكنين كوچه با داد و بيداد مرد ميانسال، از خانه بيرون مي‌زنند.&lt;br /&gt;در يك چشم به هم زدن، كوچه پر از جمعيت مي‌شود. مرد را دوره مي‌كنند. اكثر زنها با پاي برهنه از خانه بيرون زده‌اند.&lt;br /&gt;آسفالت بسيار داغ است و زنها اين پا و آن پا مي‌كنند. نمي‌توانند خبر نگرفته آنجا را ترك كنند. مرد را سؤال‌پيچ مي‌كنند. «چي شده؟ »«كي مرده؟»«كسي رو كشتن؟ »«دعوا شده؟»&lt;br /&gt;_ در احتضاره! به دادش برسيد! گناه داره ! به خاطر خدا، مردم!&lt;br /&gt;چند تن زن و مرد به طرف ته بن‌بست هجوم مي‌برند. لنگه‌هاي فرسوده و شكستة در كوتاه فلزي را مي‌گشايند.&lt;br /&gt;چهار‌پنج پله پايين‌تر از كف خيابان، اتاقي كلنگي با يك توالت نمور بدون در، با ديوار‌هاي طبله‌‌كرده ، قرار دارد. تنفس در آن فضاي آغشته به بوي شاش و كثافت براي تازه‌وارد‌ها سخت است. دو تن از مردان وارد اتاق مي‌شوند. با حالت بيزاري روي بر مي‌گردانند. آه و ناله همراه با التماس ممتد مردي كه در پتوي چرك و آلوده‌اي وول مي‌خورد، مانع خروج افراد مي‌شود.&lt;br /&gt;مردي حدوداً چهل‌ساله با مو‌هاي ژوليده و گونة استخواني و دندانهاي تنك و سياه، از درد به خود مي‌پيچد و به شدت مي‌لرزد. دكمه‌هاي پيرآهنش باز و شلوار پاره‌اش را خيس كرده است. تاولهاي چركي جاي‌جاي بدنش را فرا گرفته است. كسي جرأت نزديك شدن ندارد. يكي به سرعت خارج مي‌شود و بعد از چند لحظه با ملحفه‌اي در دست وارد مي‌شود. ملحفه را روي مرد مي‌اندازند و جمع‌و‌جورش مي‌كنند و داخل وانتي كه از قبل آماده كرده بودند، گذاشته و به بيمارستان منتقل مي‌كنند.&lt;br /&gt;پزشك زن بر بالين بيمار حاضر مي‌شود. او را بدقت معاينه مي‌كند. تنفس، تزريق سرم و انواع آمپولهاي جورواجور بسرعت انجام مي‌شود. از بدنش خون مي‌گيرند و به آزمايشگاه مي‌فرستند. به دستور پزشك اتاقي در بخش اورژانس به بيمار مي‌دهند و او را در آنجا قرنطينه مي‌كنند. همراهان بيمارستان را ترك مي‌كنند. مرد از درد به خود مي‌پيچد. ناله و فرياد مي‌كند. نيم‌خيز شده و به‌ قصد از ‌بين بردن خود چندين بار سر به ديوار مي‌كوبد. به گفتة دكتر او را به تختش مي‌بندند.&lt;br /&gt;«خانم ‌دكتر تورو به خدا بگو دردم چيه؟ سرطان دارم؟ بهتر! به‌خدا خوشحال مي‌شم. بگو كي مي‌ميرم؟ كي خلاص مي‌شم؟ اگــه مي‌دوني حالا‌حالا‌ها طــول مي‌كشـه، تورو به ‌خــدا بگـو&lt;br /&gt;خلاصم كنن! تورو خدا...»&lt;br /&gt;كف بالا مي‌آورد و غش مي‌كند. بعد از چند ساعت دكتر با برگه‌هاي آزمايشگاه، وارد مي‌شود. هر‌گونه تماس با بيمار را قطع مي‌كند. پس از توصيه‌هاي لازم به پرستاران، با عجله از اتاق خارج مي‌شود. قبل از همه با رئيس بيمارستان تماس مي‌گيرد. چاره‌اي به نظرشان نمي‌رسد. به اين نتيجه مي‌رسند كه با فرماندار، شهردار، رئيس شوراي شهر، رئيس‌ادارة بهزيستي و... تماس بگيرند.&lt;br /&gt;«‌جناب فرماندار خواهش مي‌كنم توجه كنيد؛ اين يه مسئلة حياتيه! موضوع مرگ و زندگيه! بيمار رو در مركز اورژانس بستري كرديم! مي‌دونيد چه‌قد رفت و آمد مي‌شه؟ اگه مردم آلوده بشن؟ـ كه احتمالش هم خيلي زياده ـ متوجه هستي آقاي فرماندار؟»&lt;br /&gt;«‌آقاي شهردار! با بهزيستي وفرمانداري تماس گرفتيم. يه جاي مناسب مي‌خوايم كه اينارو نگه داريم.&lt;br /&gt;اين مرض از طاعون هم بد‌تره! اين تاولها و اين چركها، كافيه&lt;br /&gt;فقط...»&lt;br /&gt;«آقاي رئيس! با هر جا كه به ذهنمون رسيده تماس گرفتيم! همه مي‌خوان كمك مالي بكنن! اين‌جوري نمي‌شه! بايد يه كار اساسي كرد. ما يه جاي مطمئن مي‌خوايم كه بتونيم اينا رو اونجا نگه‌داريم!»&lt;br /&gt;خسته و درمانده گوشي را مي‌گذارد. ‌بسراغ بيمار مي‌رود. پلكهاي بي‌جانش را به زحمت باز مي‌كند. ته چشمخانه دو چشم كم‌سو به دكتر خيره مي‌شوند.&lt;br /&gt;«خ...خ... خانم ‌دكتر! قبلاً كه گفتم؛ هيش‌كي نيس! هيچ... كي رو ندارم!»&lt;br /&gt;«آقالطف‌ا.. خوب فكر كن! شما بايد برين خونه. ما اونجا هم به شما سر مي‌زنيم.»&lt;br /&gt;اسكلتي كه تنها پوستي قهوه‌اي و خاكستري بر آن كشيده‌ شده، سعي مي‌كند تا چشمها را باز نگه‌ دارد. تلاش مي‌كند تا با خرخر&lt;br /&gt;كردن بتواند كلماتي را بيان كند.&lt;br /&gt;«آقالطف‌ا.. نشاني فاميلي، كسي؟ يادت نمي‌آد؟»&lt;br /&gt;لبهاي داغمه بسته‌اش را يك بار ديگر باز مي‌كند.&lt;br /&gt;«ب...ب... برزوآباد...»&lt;br /&gt;آمبولانس نودكيلو‌متر راه را مي‌پيمايد. تيمي متشكل از خانم ‌دكتر و دو پرستار، در دل كويري خشك به روستايِ آرام‌گرفته در كنار خلنج‌زاري مي‌رسد. چند پسر‌بچه، كنار جاده با سر و وضعي غبار‌آلود، و لباسهاي مندرس و كوتاه، آمبولانس را دوره مي‌كنند.&lt;br /&gt;ـ بچه‌ها خونة بي‌بي‌مريم رو كي بلده؟&lt;br /&gt;همه داد مي‌زنند: من بلدم! من بلدم!&lt;br /&gt;جلو‌تر از آمبولانس مي‌دوند. مردم داخل كوچه، نگاه از آمبولانس بر نمي‌دارند. چند تن پشت سر آمبولانس راه مي‌افتند. خودرو بي‌آنكه عجله‌اي براي رسيدن داشته باشد، سر‌به‌راه و آرام، كوچه‌هاي پرچاله را طي مي‌كند و به شرق روستا مي‌رسد.&lt;br /&gt;دكتر پرونده را آرام‌آرام ورق مي‌زند.كسي چيزي نمي‌گويد.&lt;br /&gt;بيمار نيز تحت تأثير دارو‌هاي مسكن خوابيده‌ است. هيچ‌كس&lt;br /&gt;دلش نمي‌خواهد اطراف را نگاه كند. بچه‌ها هم‌چنان جلو‌تر از آمبولانس مي‌دوند. به انتهاي كوچة بن‌بست مي‌رسند. همگي با هم، به درِ چوبي انتهاي كوچه، كوبه مي‌زنند.&lt;br /&gt;طولي نمي‌كشد كه خودرو پشت به آن در، فاصله مي‌گيرد و رفته‌رفته دور مي‌شود. خانم ‌دكتر از آينة بغل تصوير پير‌زني مفلوك را مي‌بيند كه هم‌چنان التماس مي‌كند.&lt;br /&gt;«آخه من با اي چيكار كنم؟ تورو خدا اي رسم انساني ني!»&lt;br /&gt;دكتر پرونده را ورق مي‌زند. صداهايي در گوشش مي‌پيچد: «منو خلاص كن!»«اجازه بده خودم كارمو تموم كنم!»«ما مي‌تونيم قسمتي از هزينه‌اش رو قبول كنيم!»«از دست ما كاري ساخته نيست!» پرونده را مي‌بندد.&lt;br /&gt;نام بيمار: لطف‌ا..&lt;br /&gt;بيماري: اچ.آي.وي&lt;br /&gt;پرونده را جلو داشبورد مي‌گذارد. سر را به صندلي تكيه مي‌دهد و به دور‌دست خيره مي‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-113787475502444479?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/113787475502444479/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=113787475502444479&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113787475502444479'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113787475502444479'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/01/blog-post_21.html' title='داستان / وقتي يه جايي نيس'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-113752156252476107</id><published>2006-01-17T10:08:00.000-08:00</published><updated>2006-01-17T10:12:42.526-08:00</updated><title type='text'>ازدحام  عربده/ از مجموعه عشق ماناست</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;ازدحام عربده&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مداحان فربه&lt;br /&gt;مغنيان بي‌عار&lt;br /&gt;سياستمداران مست مدعي!&lt;br /&gt;كبوتران اما&lt;br /&gt;مهجوران تاريخند&lt;br /&gt;كه جغدان، مناديان مخروبه‌اند؛&lt;br /&gt;وقتي آدم&lt;br /&gt;غايب‌ترين است&lt;br /&gt;در اين ازدحام عربده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كوي  به كوي&lt;br /&gt;شهر به شهر&lt;br /&gt;هامون به هامون&lt;br /&gt;مي‌گردم و نمي‌يابمت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ورطة تشنگي‌ام&lt;br /&gt;در هرم سوزان قحط عاطفه&lt;br /&gt;سراب دشنام نا‌بخشودني تقدير است.&lt;br /&gt;تشنه‌تر مي‌گردم و نمي‌يابمت،&lt;br /&gt;و اندك‌ اندك فنا مي‌شوم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-113752156252476107?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/113752156252476107/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=113752156252476107&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113752156252476107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113752156252476107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='ازدحام  عربده/ از مجموعه عشق ماناست'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-113751126826528735</id><published>2006-01-17T07:08:00.000-08:00</published><updated>2006-01-17T10:02:55.053-08:00</updated><title type='text'>داستان از مجموعه ؛نت گو شده سكوت؛/story</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff9900;"&gt; &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;از مسافران بپرس&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرگ‌و‌ميش، از خواب بيدار مي‌شود ـ يكي دو ساعت بيشتر نخوابيده ـ دستها را ستون بدن مي‌كند تا بتواند با يك نيم‌چرخ به عقب، از سر جا بلند شود. خشكي مهره‌ها و قوز كمر مانع صاف شدن قامتش مي‌شود. دستي به محاسن سفيدش  مي‌كشد و تا كنار پنجره پيش مي‌رود. از آنجا به حياط چشم مي‌دوزد و سعي مي‌كند تا قوس كمرش را صاف كند.&lt;br /&gt;« چقد شبا دراز شدن! به اين آسونيا هم صب نمي‌شه! اگه اين ديوارا حرف مي‌زدن چقد خوب بود! اگه اصلا ًشب نمي‌شد،&lt;br /&gt;چقد خوب بود! چي مي‌شد اگه شب نمي‌شد؟»&lt;br /&gt;بي قرارتر از شبهاي قبل، چندين بار از جا بلند شد و به آسمان زل زد و دوباره به رختخواب مختصرش بر گشت. از جا بر مي‌خيزد. موقع راه رفتن، دستان قوس‌دارش از دو طرف آويزان و سينه‌اش‌ ناخود‌آگاه به جلو كشيده مي‌شود. زانوها تا شده و لرزانند. درون خانة كلنگي و بزرگش كه  چندين اتاق و انباري در ضلع شرقي باغچه‌اي كوچك با چند درخت كهن در وسط حيات دارد، مي‌چرخد.&lt;br /&gt;« چرا همه‌چيز بسرعت پير و فرسوده شد؟ درختا، حوض ‌سيماني، اتاقا، هي... اگه رنگا نبودن! اوخت لحظات خيلي كند‌تر پيش مي‌رفت.»&lt;br /&gt;به خاطر فاصلة زياد خانه تا خيابان اصلي، صداي خودرو‌هايي كه تازه كار را شروع كرده‌اند، به زور به گوش مي‌رسد. از پله‌پيچ چوبي كه به حياط منتهي مي‌شود، به كمك نرده پايين مي‌رود. يك‌راست به سراغ اتاق دوده گرفته‌اي مي‌رود كه تنوري در دل خود دارد و نشاني از بروبياي گذشته! چفت ‌در را باز مي‌كند و كليد برق را مي‌زند. لامپ درست روي تنور آويزان شده است. فضلة پرندگان و گرد و غبار روي لامپ، مانع از ساطع شدن كافي نور مي‌شود. سراغ صندوقچه چوبي مي‌رود. صندوقچه را مي‌گشايد. پر از ابزار آلات و خرت و پرتي است كه هيچ‌كدام به همديگر ربطي ندارند. لابه‌لاي ابزارها را مي‌گردد‌. ار‌ه دستي چوب بري، چكش و تعدادي ميخ زنگ‌زده سه چهار سانتي را پيدا مي‌كند. ابزار‌ها را بر مي‌دارد و بي‌آنكه در صندوق را ببندد، از اتاق خارج مي‌شود.&lt;br /&gt;« شايد اين باركسي شناختش! يه هم‌قطار يا يه هم‌سنگر، كسي چه مي‌دونه! شايد خودش اومد. سر راهشون مي‌شينم. چشاشونو نگاه مي‌كنم. از چشا ميشه شناخت. چشا تغيير نمي‌كنند.»&lt;br /&gt;در اتاق ديگري را باز مي‌كند. سه پايه‌ها، بومها پالت و قلمها همگي بوي تازگي مي‌دهند. چهارتراشهاي مخصوص كلاف بوم را دسته و محكم‌ترين آنها را انتخاب مي‌كند.&lt;br /&gt;«اين يكي بهتره! هم قدش خوبه و هم محكمه. اين يكي واسة دستة پلاكارد خوبه.»&lt;br /&gt;پرتره‌اي از لابه‌لاي بومهايِ كار‌شده، بيرون مي‌كشد. كلاف را اندازه مي‌زند و با ارة دستي چوب‌بري مي‌برد و ميخ مي‌زند. داخل كلاف يك لايه فيبر مي‌اندازد و بعد نقاشي را كه با تصوير واقعي هيچ فرقي ندارد، روي آن نصب مي‌كند. پلاكارد آماده شده را به سه پايه تكيه مي‌دهد. قلم را بر مي‌دارد و جمله‌اي را با دستان لرزانش زير آن مي‌نويسد. يك قدم به عقب مي رود و چند لحظه به تصوير خيره مي‌ماند. تصنيف قديمي را زيرلب زمزمه مي‌كند:&lt;br /&gt;«تنها ماندم...تنها رفتي...چو بوي گل به كجا رفتي...با ما بودي...بي ما رفتي..»&lt;br /&gt;از زير عينك ته استكاني‌اش قطرات گرم اشك سرازير مي‌شود. آرام آرام شانه‌هايش تكان مي‌خورد. به سرعت از جا بر مي‌خيزد. تكه پارچه‌اي به دور پلاكارد مي‌پيچد و از اتاق خارج مي‌شود. حياط خالي است و هيچ‌كس در آن پرسه نمي‌زند. سكوت بر در و ديوار ماسيده است و كسي با او حرف نمي‌‌زند. به سمت حوض مي‌رود و درختان كنار حوض را نگاه مي‌كند. باغچه را دور مي‌زند و دوباره از پله‌ها بالا مي‌رود. اتاقها را مي‌گردد. كمد‌ها را باز مي‌كند. كتابها را ورق مي‌زند. قاب عكسها، لباسهاي زنانه، مردانه‌، پسرانه، همه را نگاه مي‌كند. به ايوان باز مي‌گردد. به طلوع آفتاب چيزي باقي نمانده است. به كارگاه مي‌رود. پالتو پشمي آنجاست. پلاكارد را بر مي‌دارد و از حياط خارج مي‌شود. با اولين تاكسي خود را به خروجي شهر مي‌رساند.&lt;br /&gt;«آقاي راننده اگه ممكنه منو كنار پل پياده كن. همانجا كه مردم جمع شدن.»&lt;br /&gt;هر چه از طلوع مي‌گذرد به جمعيت كنار پل افزوده مي‌شود. طولي نمي‌كشد كه دشت پايين دست پل‌، مملو از جمعيت مي‌شود. به ديوارة پل نزديك مي‌شود و آرام روي جانپناه پل مي‌نشيند. به خودرو‌هايي كه از غرب مي‌آيند زل مي‌زند. پانزده سال پيش نيز براي بدرقه، آنجا آمده بود.&lt;br /&gt;«پسرم! انتظار نداشتم زمانه با من اين‌جوري بازي بكنه. آخه چطور ممكنه؟ اين همه مدت؟ چطور ممكنه، چطور؟»&lt;br /&gt;حوالي ساعت يازده صداي مارش آشنا، از هر طرف شنيده مي‌شود. طولي نمي‌كشد كه تويوتا وانتهاي نظامي با بلندگوهايي كه بر روي اتاقشان نصب كرده‌اند، از راه مي‌رسند. دستپاچه مي‌شود و قلبش به تپش مي‌افتد. ولوله‌اي به پا مي‌شود و خيل انبوه جمعيت به طرف خودرو‌ها هجوم مي‌برد. بعد از وانتها كاروان اتوبوسها از راه مي‌رسند. پرچمها از دو طرف اتوبوسها به اهتزاز در آمده‌اند. بعضيها تا سينه از پنجرة اتوبوس بيرون آمده و دست تكان مي‌دهند. مردم راه را بند آورده‌اند و اتوبوسها مانند قايقي در مسير رودخانه، در سياهي جمعيت بكندي شناور شده‌اند و لاك‌پشت‌وار جلو مي‌روند. والدين دستان خود را به دستان فرزندان مي‌رسانند تا به غربتي چندين‌ساله پايان دهند. قطرات اشك با لبخند شوق‌انگيز منتظران  قاطي مي‌شود. اتوبوسها كم‌كم به پل نزديك‌تر مي‌شوند. بسختي كمرش را صاف كرده، و دستة پلاكارد را ـ طوري كه در معرض ديد مسافران باشد ـ تكيه‌گاه مي‌كند‌‌. بر مي‌خيزد و دو دستي آن را محكم مي‌گيرد. صورتش چروكيده و لبانش با كمي انحراف روي هم افتاده است‌. دو چشم كم سويش، از پشت شيشه‌هاي عينك اتوبوسها را نگاه مي‌كند. پارچه را از روي پلاكارد باز مي‌كند. پرتره و جمله‌اي با حروفي لرزان در معرض ديد همگان قرار مي‌گيرد. اتوبوسها يكي پس از ديگري  از جلو ديدگان پيرمرد مي‌گذرند. آفتاب آخرين پرتو‌هايش را جمع مي‌كند و همزمان آخرين اتوبوس نيز مي‌گذرد. در يك چشم به هم زدن، محوطه خالي مي‌شود. بجز تعدادي پرچم و پلاكارد شكسته چيزي بر جاي نمي‌ماند.&lt;br /&gt;پيرمرد بسختي پله‌ها را بالا مي‌رود. وارد ايوان مي‌شود و از پنجره به درون اتاق نشيمن نگاه مي‌كند. مادري براي فرزندش لالايي مي‌خواند. &lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-113751126826528735?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/113751126826528735/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=113751126826528735&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113751126826528735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/113751126826528735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2006/01/story.html' title='داستان از مجموعه ؛نت گو شده سكوت؛/story'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-111436286486171844</id><published>2005-04-24T10:08:00.000-07:00</published><updated>2006-01-17T08:57:49.170-08:00</updated><title type='text'>آتش از مجوعه ؛عشق ماناست..؛</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://G:/my"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff9900;"&gt;http://G:/my&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff9900;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;«آتش»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آ‌تشي فرو خفته&lt;br /&gt;رازي در دل نهفته&lt;br /&gt;عشقي در جان مانده&lt;br /&gt;در چها‌ر راه عمر ر‌فته!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق اما&lt;br /&gt;شولاي خا‌كستر‌ش&lt;br /&gt;زدوده‌‌ست به سال و ساليان&lt;br /&gt;تا بماند اخگرش هم‌چنان&lt;br /&gt;كه عشق مانا‌ست&lt;br /&gt;هم‌چون آ‌تش جاودان! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-111436286486171844?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/111436286486171844/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=111436286486171844&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/111436286486171844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/111436286486171844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title='آتش از مجوعه ؛عشق ماناست..؛'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-110720113457888506</id><published>2005-01-31T11:31:00.000-08:00</published><updated>2006-01-17T09:12:01.916-08:00</updated><title type='text'>ادامه اشعار چاپ شدة سال 1380</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffcc00;"&gt;ادامة اشعار چاپ شدة 1380&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;«بازديد»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بريز و بپاش كاركارگران&lt;br /&gt;ـ با زير و بم دستورات مهندس ـ&lt;br /&gt;جارو كشيدنها&lt;br /&gt;عرق گلآلود شقيقهها&lt;br /&gt;در آپارتمانهاي نيمهتمام&lt;br /&gt;ميوههاي تازه&lt;br /&gt;بر دستان خشك و پينههاي كهنه&lt;br /&gt;و نگاه حسرتبار ميوهها&lt;br /&gt;به كارگران خسته!&lt;br /&gt;به نشستن خورشيد&lt;br /&gt;درنگي بيش نمانده&lt;br /&gt;وزير ميآيد؟&lt;br /&gt;نع!&lt;br /&gt;شايد&lt;br /&gt;فرقي نميكند&lt;br /&gt;فردا به همين منوال است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهريور 1375&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;«ترانههاي افغاني»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نامش نجيب&lt;br /&gt;افراشته گردن&lt;br /&gt;دستانش بيل&lt;br /&gt;انگشتانش كلنگ!&lt;br /&gt;موي در باد&lt;br /&gt;ريش بر سينه&lt;br /&gt;دستار از سر ميگيرد&lt;br /&gt;كلاه حصيري بر مينهد&lt;br /&gt;آواز افغانياش را آغاز ميكند!&lt;br /&gt;بيل شمارها&lt;br /&gt;كلنگ زدنهاي بيفرجام&lt;br /&gt;سيمان پر ميكند و ميخواند&lt;br /&gt;نمك بار ميزند و ميخواند&lt;br /&gt;گشنه ميخواند&lt;br /&gt;تشنه ميخواند&lt;br /&gt;تصنيفي قديمي و كشدار&lt;br /&gt;در باد ميپيچد و ميخواند&lt;br /&gt;آهنگ برادركشي ممتد&lt;br /&gt;همصدا ميخوانند&lt;br /&gt;كشدار و بيفرجام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تيرماه 1376&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;«چوپي»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميرقصم!&lt;br /&gt;سرپنجههايم بيتاب&lt;br /&gt;تكه تكه ميشوم&lt;br /&gt;عريان در معبر هزارن نگاه&lt;br /&gt;به تو ميسپارم&lt;br /&gt;خود را&lt;br /&gt;و هرآنچه هست&lt;br /&gt;بگذار بنگرند&lt;br /&gt;هر آنقدر خواهانند&lt;br /&gt;ميميرم&lt;br /&gt;ذره ذره زنده ميشوم&lt;br /&gt;فوران و سقوط&lt;br /&gt;خاموشي و غوغا&lt;br /&gt;هر آنچه هست تويي&lt;br /&gt;و بهخاطر تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عرقريزي و تاب سيمانيِ پوستم&lt;br /&gt;اينهمه تن دادن&lt;br /&gt;به هر آنچه دلخواه نيست&lt;br /&gt;و هر آنچه هست تويي&lt;br /&gt;و بهخاطر تو&lt;br /&gt;در پنجهي سنگ و كلوخ&lt;br /&gt;آجر و آهك&lt;br /&gt;زير دندان&lt;br /&gt;ماسه و گوگرد خاييدن&lt;br /&gt;و طعم تلخ باروت،&lt;br /&gt;هنجار و ناهنجار&lt;br /&gt;سخت و اما&lt;br /&gt;هيچ نيست!&lt;br /&gt;هر آنچه هست تويي&lt;br /&gt;و بهخاطرت آسان&lt;br /&gt;شعري تو&lt;br /&gt;كه خدايت سرودهست&lt;br /&gt;ميرقصم و سرپنجههايم بيتاب!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهريور1375&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;«باد»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;باد ميوزد&lt;br /&gt;جنگل و آب&lt;br /&gt;رودخانه و سنگ&lt;br /&gt;رودخانه ميميرد&lt;br /&gt;درختان ميخشكند&lt;br /&gt;سنگها در نگاه كارخانهي سنگشكن&lt;br /&gt;به شن شكسته ميمانند&lt;br /&gt;و قلوهسنگها بهماسهي باد برده!&lt;br /&gt;آپارتمانها ميرويند&lt;br /&gt;باد از نفس ميافتد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهر1375&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;«خيال»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ميانديشم:&lt;br /&gt;فرياد اگر برآورم دنيا ميتركد&lt;br /&gt;ـ حقيقت ـ&lt;br /&gt;صدايم از زير زميني&lt;br /&gt;كه چهل متر است و كرايهاش هيفده هزار تومان&lt;br /&gt;فراتر نخواهد رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديماه 1375&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;«پست مدرن»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما بوديم و دو قرص نان&lt;br /&gt;و دنياي عاشقي&lt;br /&gt;اينك ماييم&lt;br /&gt;با دنيايي&lt;br /&gt;بدون عشق!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرداد1376&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;«سرمستي»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به كناري نهادمش&lt;br /&gt;نميخواستم قطراطش&lt;br /&gt;آرام آرام&lt;br /&gt;در مستيام جان گيرد&lt;br /&gt;به كناري نهادمش!&lt;br /&gt;نميخواستم&lt;br /&gt;سي ساله اندوهي&lt;br /&gt;در جانم زبانه كشد&lt;br /&gt;چشماني كوچك&lt;br /&gt;در مستيام جان گرفت&lt;br /&gt;دستاني كوچك در دستانم گم شد&lt;br /&gt;لبخندي نثارم&lt;br /&gt;و گرمايي در جانم&lt;br /&gt;شعري و شوري و عشقي&lt;br /&gt;دوران زمان&lt;br /&gt;بر گرد سرم&lt;br /&gt;معناي سرمستي&lt;br /&gt;آري!&lt;br /&gt;بغلي را وانهادم&lt;br /&gt;و جاودانه مست شدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهريور1376&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-110720113457888506?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/110720113457888506/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=110720113457888506&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/110720113457888506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/110720113457888506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2005/01/1380.html' title='ادامه اشعار چاپ شدة سال 1380'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-110668730308116537</id><published>2005-01-25T13:41:00.001-08:00</published><updated>2006-01-17T09:48:38.846-08:00</updated><title type='text'>چه فرق مي‌كرد جرم چه باشد</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;چه فرق می کرد که جرم چه باشد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#ff6600;"&gt;عمر بيست ساله‌ام در چند جملة عربي خلاصه شد و مانند پتك بر ملاجم فرود آمد. كلماتي غريب و سنگين‌! قسمت خالي آن صفحه از شناسنامه‌ام كه پنج سال پیش ندانستم چگونه پر شده بود، با خواندن آن جملة عربي كامل شد. مانند هسته خرمايي از دهانش به جوي خيابان پرت شدم. با غروري مردانه شانه‌ها را بالا انداخت و رفت. چه فرقي مي‌كرد كه جرم چه بود ناشزه يا نا‌فرمان، نازيبا يا به خاطر بوي دهان، نبود ارث و ميراث يا جهيزيه! چه فرق مي‌كرد كه جرم چه باشد! واقعيت پوست‌كنده و غير قابل انكاري، سر راهم قرار گرفته بود. قرار بر اين گذاشتم كه پاك بمانم. به سرعت هر چه تما‌م‌‌تر در‌بدري آغاز شد. ده روز خانة اين و ده روز خانة آن. ده ده‌ها مي‌گذشت و دايره روز به روز تنگ‌تر مي‌شد. كار فراري بود و من پيدايش نمي‌كردم. تا اينكه روزي آن پيرزن عبوس، وزوزش را بيخ گوشم شروع كرد. وقتي داستان گذرانم را فهميد، دست از سرم بر ندا‌شت. كار برايم پيدا كرده بود!&lt;br /&gt;تلفن همراه را به من داد و گفت‌: هر وقت زنگ خورد، خودت قرار بذار. آژانس 28000 آشناست. براي ماشين فقط به آنجا زنگ بزن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلفن زنگ زد. با دستپاچگي تمام، خاموشش كردم. يك‌ربع بعد دوباره روشنش كردم. ده ‌دقيقه بعد دوباره زنگ زد. فوري خاموشش كردم. به كناري پرتش كردم. يك ساعت بعد زنگ آلونكي كه برايم اجاره كرده بود به صدا در آمد. گوشي آيفن را برداشتم: اگه تلفن رو جواب ندي فردا خونه رو ازت مي‌گيرم. اين دفعة آخر‌ه!&lt;br /&gt;صداي اهن‌اهن همرا با تق‌تق پاشنة كفشش دور شد. سفارش لازم را كرد. قبلاً هم چندين بار متذكر شده بود.&lt;br /&gt;« بزكت كامل باشه! سعي كن وقت رو زياد تلف نكني. مواظب تن و بدنت باش. انق نباشي. خوشرويي بكن. يادت نره اول مايه رو بگيري. اين مهمتر از همه‌اس!»&lt;br /&gt;صداي زنگ آيفون به صدا در‌آمد.&lt;br /&gt;ـ بله؟&lt;br /&gt;ـ از 28000 خدمت رسيدم.&lt;br /&gt;ـ آمدم. چند لحظه منتظر باشيد.&lt;br /&gt;با بي‌حوصلگي تمام، موهاي بلندم را بستم و خط و خطوطي دور چشمها و لبم كشيدم. كيفم را برداشتم. نشاني را مي‌دانست. راننده يك ريز صحبت كرد. هيچ چيز نفهميدم. مقابل ساختماني توقف كرد و گفت‌: اينجاست‌!&lt;br /&gt;تپش قلبم بسيار بالا رفته و فشار خونم افتاده بود. تلو تلو عرض&lt;br /&gt;حياط را طي كردم. در سالن باز شد. صدايي در گوشم پيچيد‌: جمال‌تو عشق است‌!&lt;br /&gt;چهار شبح چهار گوشه نشسته بودند. زير لب سلامي ‌كردم و كنار‌ي نشستم.&lt;br /&gt;ـ نوشيدني، كشيدني، تزريقاتي، بالا انداختني، چه مايه حال مي‌كني؟ يالا كه ما رو از انتظار كشتي‌.&lt;br /&gt;به ز‌حمت گفتم: هيچ‌كدام.&lt;br /&gt;سرم گيج ‌رفت. فضاي نشيمن پر از دود و بوهاي جوربه‌جور غير قابل تحمل بود. وارد اتاق شدم. كيفم را زمين گذاشتم‌. در اتاق نيمه باز مانده بود. به همديگر تعارف مي‌كردند‌: تو برو‌؛ نه، تو برو.&lt;br /&gt;صداها جوان بود و تازه‌كار به نظر مي‌رسيدند. باراني را از تنم در آوردم. دوران سرم بيشتر شد. مقابل آينه ايستادم. تصويرم محو شد و‌هاله‌اي غبار‌آلود اطرافم را فرا گرفت. تيغ موكت‌بري كنار قيچي و لوازم ديگر داخل ليوان مقابل آينه، توجه‌ام را جلب كرد. تيغ را برداشتم بسيار خوش دست بود. روي تخت دراز كشيدم. دستة مو‌كت‌بر را در مشتم فشردم. هنوز به هم تعارف مي‌كردند. پتو را رويم كشيدم. فضا آرام آرام تاريك و تاريك‌تر شد و من با سرعتي وصف ناپذير در دهليزي تاريك به پرواز در آمدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-110668730308116537?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/110668730308116537/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=110668730308116537&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/110668730308116537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/110668730308116537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2005/01/blog-post_110668730308116537.html' title='چه فرق مي‌كرد جرم چه باشد'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-110668698955122579</id><published>2005-01-25T13:41:00.000-08:00</published><updated>2006-01-17T09:39:11.663-08:00</updated><title type='text'>شعر / از مجموعه ؛گنجشكها قابل تامل‌اند؛</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;«&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;هزار هزار »&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;&lt;span style="font-size:+0;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;هزار بار فرياد زدم&lt;br /&gt;هزار دست گلويم را فشرد&lt;br /&gt;هزار تيغ زبانم را بريد&lt;br /&gt;هزار چشم سوختنم را ديد&lt;br /&gt;دريغا ذريغ&lt;br /&gt;آدمي نبود!&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;زمستان 70&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#ff6600;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size:+0;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;strong&gt;«عاشقي»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;تب كرده و عاشق &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;مي‌سوزم&lt;br /&gt;عاشقي رفته از ياد&lt;br /&gt;و من در جلجتا&lt;br /&gt;تا يك قدم نزديك‌تر شوم&lt;br /&gt;اما دو چشم تو&lt;br /&gt;مي‌خواندم به نام!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:85%;"&gt;بهار 71&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;«ياد تو»&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;نه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;نمي‌خواهم بميرم&lt;br /&gt;اين‌گونه مگذر&lt;br /&gt;آسان به زير پا مفشارش&lt;br /&gt;اين قلب&lt;br /&gt;سال‌هاي سال&lt;br /&gt;نگهبان ياد توست&lt;br /&gt;نه! نمي‌خواهم&lt;br /&gt;اين‌گونه مگذر!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#ff6600;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;strong&gt;«زخم‌ها ساز مي‌زنند»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;بر ديوار محبس&lt;br /&gt;قناري غمگيني&lt;br /&gt;زار مي‌خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كلاغي به تماشا گذاشته‌ست&lt;br /&gt;جوجه‌ي نارسش&lt;br /&gt;و بر بلنداي دار&lt;br /&gt;به سوتي بلند:&lt;br /&gt;«اين زماني آشيانه‌ي ما بود»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر گذر‌گاه&lt;br /&gt;مادري به رد كودكش&lt;br /&gt;ـ نوازشي بر گونه‌ي&lt;br /&gt;‌ سرخ از گرما، سياه از واكس ـ&lt;br /&gt;با اندوهي گران:&lt;br /&gt;«امروز هم گذشت»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرداگرد آلاچيق&lt;br /&gt;ترفند شومِ سيم خاردار&lt;br /&gt;و بي‌ميلي آفتاب‌گردان‌ها&lt;br /&gt;به آفتاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هزاران آواز در گلويم؛&lt;br /&gt;هزاران واژه بر زبانم&lt;br /&gt;اين‌همه كوس و كرنا&lt;br /&gt;هرگز نمي‌دانند اين ساز‌ها!&lt;br /&gt;مي‌خوانم و مي‌خوانم&lt;br /&gt;باغچه در مقامي&lt;br /&gt;نهال و باغبان نيز&lt;br /&gt;نمي‌دانند اين ساز‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كودكي&lt;br /&gt;تنها در معبر&lt;br /&gt;مي‌نوازد سوتكش&lt;br /&gt;و قناري خاموش است&lt;br /&gt;در اين تكرار رنگ‌آميزي شبانه!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;مرداد73&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;«پنجره»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ما به اين پنجره‌ها معتاديم&lt;br /&gt;ـ سهم يك زنداني ـ&lt;br /&gt;گاهي خبري&lt;br /&gt;از دل سنگين تو را مي‌آرد&lt;br /&gt;دل آتشكده‌ام سنگين است&lt;br /&gt;قصه‌هاي غم اين پنجره‌ها&lt;br /&gt;طولاني‌ست!&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;خرداد73&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;«ياد»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;غنچه دلش سوخت&lt;br /&gt;چشمه چشمانش&lt;br /&gt;غريبه در نگاهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غنچه مي‌ميرد&lt;br /&gt;چشمه مي‌خشكد&lt;br /&gt;چشمانم را مي‌گشايم&lt;br /&gt;خروسي نقش بر ديوار است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;ارديبهشت74&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;«زخم‌هاي حلبچه»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;جنازه بردوش&lt;br /&gt;داغ بر زخم‌ها&lt;br /&gt;تاول و چرك در دهان&lt;br /&gt;بوي برادر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدا وحشت فرياد&lt;br /&gt;دود و آهن و ناله‌هاي شهر&lt;br /&gt;درد مكيدن&lt;br /&gt;و گنديدن پستان در دهان&lt;br /&gt;تنديس خواهر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غوغا در رگان شهر&lt;br /&gt;كُند وكُند وكُند&lt;br /&gt;تاول مرگ در غبار شهر&lt;br /&gt;فقط با يك فرمان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنازه بر دستانم&lt;br /&gt;زخم‌ها را سوت مي‌زنم&lt;br /&gt;شمشال مي‌نوازم&lt;br /&gt;ترحم مي‌جويم&lt;br /&gt;لالايي مادرم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گدايي كودكانه‌‌ نگاهي&lt;br /&gt;شمشال مي‌نوازم&lt;br /&gt;چنته‌ام خالي‌ست&lt;br /&gt;و بوي برادرم&lt;br /&gt;چسبيده بر سقِ بي‌كسي‌ام&lt;br /&gt;برادرم بر دستانم&lt;br /&gt;هاي كجايي؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اسنفد74&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-110668698955122579?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/110668698955122579/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=110668698955122579&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/110668698955122579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/110668698955122579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2005/01/blog-post_25.html' title='شعر / از مجموعه ؛گنجشكها قابل تامل‌اند؛'/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-10396464.post-110668694266160559</id><published>2005-01-25T13:02:00.000-08:00</published><updated>2005-12-24T13:09:31.663-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;?????? ?? ?? ??? ? ??? ???????&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/10396464-110668694266160559?l=janvand.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://janvand.blogspot.com/feeds/110668694266160559/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=10396464&amp;postID=110668694266160559&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/110668694266160559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/10396464/posts/default/110668694266160559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://janvand.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title=''/><author><name>alijanvand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16786317664199043312</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://4.bp.blogspot.com/-UZMVYTKjxmA/TXavIUrCv6I/AAAAAAAAAEQ/ht3rGisLn2k/s220/ali1101.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
